یادداشت‌های کوتاه درباره زندگی، فرهنگ، هنر و جامعه

اینجا؛ یکی از صد وبلاگ برتر سال!

پنل رو که باز کردم، اومدم بابت یه اتفاق تلخی که صبح افتاده بود، مثل همیشه غر بزنم و آیه یأس بخونم و ناامیدی رو در جامعه تزریق کنم! اما وقتی توی بخش «اخبار و اطلاعیه‌های بیان»، تیکِ سبزِ «بلاگ‌های برتر سال 96» رو دیدم،بازش کردم و متوجه شدم اینجا یعنی وبلاگ «روزنوشت‌های میم‌صاد» جزو صد وبلاگ برتر سال گذشته‌ی مجموعه بیان و سرویس بلاگ انتخاب شده، و از تهِ دل خوشحال شدم.

واقعاً ممنون از تمام دوستانی که اینجا رو خوندن، جایی به اشتراک گذاشتن، دنبال کردن، نظر گذاشتن، پست‌هاش رو لایک یا دیس‌لایک کردن و... دمتون گرم و ببخشید که من به قوتِ شما نمی‌رسم وبلاگ‌هاتون رو بخونم و نظر بدم. ایشالا موقعیتی فراهم شه بتونم بیشتر به فضای وبلاگ برسم.

۲۶ فروردين ۹۷ ، ۱۶:۵۵ ۱۹ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰
میم صاد

وقتی پارسال یکسال تمدید می‎شود

داشتم هفت‌هشت پست آخرِ این وبلاگ رو می‌خوندم؛ همه‌ش در مورد اتمام سال قبل، آغاز سال جدید و پیوند این دو سال حرف زدم. الان رسماً می‌خوام اعلام کنم برای من، در بامداد بیستم فروردین، اثبات شد که هنوز نود و هفت نیومده و ما در ادامه‌ی نود و شش در حال گذران زندگی هستیم! امیدوارم برای من حداقل، اول اردیبهشت سالِ جدید شروع بشه.
۲۰ فروردين ۹۷ ، ۱۰:۰۴ ۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
میم صاد

همین زیرنویس‌های # 162 * !

برنامه سین سیما رو دیدین؟ اشکال نداره. این زیرنویس‌های جشنواره برنامه‌های نوروزی رو چی؟! ما توی دبیرخونه‌ی جشنواره، توی شبکه سه برنامه سین سیما رو روی انتن بردیم. هر روز حدود چهار و پنج بعدازظهر.

البته برنامه هنوز ادامه داره و تا عید مبعث تمدید شده. چه از سامانه یواس‌اس‌دی چه از سروش می‌تونید به برنامه‌ها رای بدید.
۱۵ فروردين ۹۷ ، ۱۵:۳۴ ۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
میم صاد

خاص‌ترین نوروز عمر...

از دو روز مونده به تحویل سال که این پروژه عیدانه بهمون پیشنهاد شد تا الان که سیزده‌بدر رو داریم پشت‌سر می‌گذاریم؛ اصلاً فکر نمی‌کردم که این حجم از خاص بودن رو توی نوروز امسال تجربه کنم.

خونه هیچکس نرفتیم و مطلقاً هیچکس عیددیدنی خونه‌مون نیومد! صبح ساعت هشت تا شب ساعت هشت سرکار بودیم، بقیه رو هم در حال در کردن خستگیِ کار.

تجربه متفاوتی بود اما دوست داشتنی نبود! :))

پی‌نوشت: سی‌ودو تا ستاره بالای پنل بلاگ چشمک می‌زنه که بیا منو بخون. هر کدوم هم حداقل سه چهار تا پست جدید دارن. میشه چیزی حدود صد تا پست نخونده از شما! تا آخر هفته تعطیل‌م و میام می‌خونم حتما.
۱۳ فروردين ۹۷ ، ۰۹:۴۲ ۷ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰
میم صاد

شروع طوفانیِ سالِ جدید

از دو هفته قبل که دو تا برنامه نوروزی بروبچه‌ها و دوستان قطعی شد، بدون‌توقف رفتیم ضبط که دیگه خودِ عید، سرمون خلوت باشه... اما یه جوری یه پروژه‌ی سنگین جشنواره‌ای بهمون خورد که من الان، چند ساعت به سال تحویل، با انبوهی کار که قطعاً بخشی زیادی‌ش منتقل میشه به سال آینده!
خدا به خیر بگذرونه...
۲۹ اسفند ۹۶ ، ۱۲:۵۱ ۴ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
میم صاد

ماجراهای حسین آقا و طوبا خانم

طوبا خانم که فوت کرد « همه » گفتند چهلم نشده حسین آقا می رود یک زن دیگر می گیرد. سه ماه گذشت و حسین آقا به جای اینکه برود یک زن دیگر بگیرد، هر پنجشنبه می رفت سر خاک. ماه چهارم خواهرش آستین زد بالا که داداش تنهاست و خواهر برادرها سرگرم زندگی خودشان هستند، خیلی نمی رسند که به او برسند. طلعت خانم را نشان کرد و توی یک مهمانی نشان حسین آقا داد. حسین آقا که برآشفت « همه » گفتند یکی دیگر که بیاید جای خالی زنش پُر می شود. حسین آقا داد زد جای خالی زنم را هیچ زنی نمی تواند پر کند. توی اتاقش رفت و در را به هم کوبید. « همه » گفتند یک مدتی تنها باشد مجبور می شود جای خالی زنش را پر کند. مرد زن می خواهد. حسین آقا ولی هر پنجشنبه می رفت سر خاک. سال زنش هم گذشت و حسین آقا زن نگرفت. « همه » گفتند امسال دیگر حسین آقا زن می گیرد. سال دوم و سوم هم گذشت و حسین آقا زن نگرفت. هر وقت یکی پیشنهاد می داد حسین آقا زن بگیرد، حسین آقا می گفت آنموقع که بچه ها احتیاج داشتند اینکار را نکردم، حالا دیگر از آب و گل درآمدند. حرفی از احتیاج خودش نمی زد، دخترها را شوهر داد و به پسرها هم زن، اما وعده ی پنجشنبه ها سر جایش بود. « همه » گفتند دیگر کسی توی خانه نمانده، بچه ها هم رفته اند، دیگر وقتش است، امسال جای خالی طوبا خانم را پر می کند. حسین آقا ولی سمعک لازم شده بود، دیگر گوش هایش حرفهای « همه » را نمی شنید.
دیروز حسین آقا مُرد. توی وسایلش دنبال چیزی می گشتند چشمشان افتاد به کتاب خطی قدیمی روی طاقچه، دخترش گفت خط باباست، اول صفحه نوشته بود:« هر چیز که مال تو باشد خوب است، حتی اگر جای خالی « تو » باشد، آخر جای خالی توی دل مثل سوراخ توی دیوار نیست که با یک مُشت کاهگل پر شود. هزار نفر هم بروند و بیایند آن دل دیگر هیچوقت دل نمی شود.»

نویسنده: مریم سمیع زادگان

۱۸ اسفند ۹۶ ، ۱۸:۴۰ ۹ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰
میم صاد

با خودتون فکر نکنید!

هفته پیش داشتم با خودم فکر می‌کردم که برعکس شرایط عمومیِ شهر، چقدر خلوتم و وقت دارم برای برنامه‌ریزی واسه سال بعد...

شنبه چنان پروژه‌ای بهم سپرده شد که هر روز ساعت هشت از خونه می‌زنم بیرون و شب ساعت دوازده میام خونه؛ بازم پیشرفت پروژه مطلوب نیست.

پیام اخلاقی: با خودتون فکر نکنید!

۱۵ اسفند ۹۶ ، ۱۶:۳۳ ۲ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰
میم صاد

تقویم آنلاین نویسندگی

این مطلب رو مجدد بازنشر می‌کنم؛ چون دیدم تعداد زیادی مسابقات داستان‌نویسی هستن که میشه توی عید براشون نوشت. سه تای اول البته قبل از عید مهلت ارسال آثارشون تموم میشه.

🔹 مسابقه نویسندگی ماهیانه سایت چطور / فردا سه‌شنبه پونزدهم اسفند آخرین مهلتش‌ه.
🔹 سومین جشنواره داستان کوتاه خاتم  / جمعه آخرین مهلتش‌ه.
🔹 مسابقه داستان نویسی نشر شیدمهر / مهلتش تا پایان سال‌ه.

به همراه این مسابقات که در تعطیلات نوروز و بعد از اون هم می‌تونید براشون بنویسید.

🔹 جایزه ادبی «ارغوان»
🔹 جایزه ادبی «فرشته»
🔹 جشنواره‌ داستان کوتاه حیرت
🔹 جایزه ادبی «کوچه
🔹 جشنواره ادبی چهل‌چراغ
🔹 جایزه ادبی لیراو
🔹 مسابقه داستان نویسی بهمن

اطلاعات بیشتر مثل موضوعات، مهلت ارسال، شیوه ارسال، برگزار کننده و... در:

https://goo.gl/uqm3fk
ا
گر دوست داشتید با دوستان ادبیات‌دوست‌تون و کسانی که دغدغه نویسندگی دارند به اشتراک بذارین. :)

۱۴ اسفند ۹۶ ، ۱۴:۰۷ ۱ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
میم صاد

برای دقایق آخر بازیِ ۹۶

ماه اسفند یعنی یک/دوازدهم آخر سال، یعنی دقیقه هشتاد بازی هم رد شده، یعنی سکانس آخر فیلم، یعنی چند صفحه آخر کتاب، یعنی خداحافظی مجری و پخش تیتراژ پایان... اما الان که پنجمین روز اسفند نود‌وشیش داره تموم میشه هنوز بازی نیمه دومش شروع نشده انگار، پرده سوم فیلم استارت نخورده، کتاب به نقطه اوجش نرسیده و مهمون برنامه هنوز خیلی حرف داره... تیتراژ بری که چی؟!

نسبت به نود‌وشیش احساس دوگانه‌ای دارم... نمی‌خوام تموم شه ولی همزمان نمی‌خوام به این زودی‌ها تموم نشه! دوست ندارم پایانش باز باشه، شده حتی مثل سکانس آخر لاتاری یه جوری قصه‌ی سال جمع شه... که نود و هفت اتفاقای جدید بیفته؛ بریم سیزن دوِ نود‌وشیش رو ببینیم حتی!
۰۵ اسفند ۹۶ ، ۱۲:۰۶ ۵ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
میم صاد

چرا کتاب ایرانی نمی‌خریم و نمی‌خوانیم؟!

رضی هیرمندی در گفتگو با ایسنا: من سال ۵۴ که جمعیت ایران حدود ۳۰ میلیون بود، با انتشارات امیرکبیر قراردادی داشتم. آن زمان به عنوان یک مترجم تازه‌کار که دومین کتابم را به آن‌ها داده بودم، تیراژش ۲۰۰۰ نسخه بود. اما حالا بعد از حدود ۴۰ سال کار ترجمه و افزایش سه‌برابری جمعیت کشور، تیراژ کتابم ۱۵۰۰ نسخه است. چه اتفاقی برای ما افتاده است که با وجود افزایش جمعیت و افزایش تعداد تحصیل‌کردگان، تیراژ کتاب‌های‌مان این‌قدر پایین است؟ تیراژ برخی کتاب‌ها زیر ۱۰۰۰ نسخه است. شما می‌خواهید در مقابل تیراژ ۱۰۰۰‌تایی ما، مخاطبان جذب کتابی که در دنیا تیراژ چندده میلیونی دارد و دامنه‌های تبلیغش همه‌جا را پر کرده‌ است، نشوند؟
۳۰ بهمن ۹۶ ، ۰۹:۰۷ ۴ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
میم صاد