یادداشت‌های کوتاه درباره زندگی، فرهنگ، هنر و جامعه

نماد اینوری‌ها vs نماد اونوری‌ها

آقا ما قول می‌دیم رائفی‌پور رو نماد شما ندونیم، شما هم قول بدین فتوره‌چی رو نماد ما ندونین‌ توروخدا!
۱۰ تیر ۹۷ ، ۱۱:۰۳ ۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
میم صاد

- بیکارم - برو اسنپ!

از بدی‌های گسترش اسنپ و تپسی و تاکسی‌های آنلاین اینه هر کی از ننه‌ش قهر کرده، بدون اینکه چهارتا نقطه‌ی مهم شهر رو بلد باشه، شده راننده... فکر کرده الان ویز روی گوشیش نصبه، دیگه تمومه... سیستم سنتی هیچی نداشت، حداقل از راننده‌ها تست شهرشناسی می‌گرفتن!

خیلی بده که هر کی بیکار میشه این دیالوگ بین اون و دوروبری‌هاش برقرار میشه که:
- بیکاری؟
- برو اسنپ!
۰۹ تیر ۹۷ ، ۱۰:۰۸ ۱۳ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰
میم صاد

نه به خشونت علیه مردان

کنار خیابون وایساده بودیم، چند متر جلوتر از من، دختره به اولین ماشین گذری گفت انقلاب، سوار شد؛ به همون ماشین گفتم انقلاب، گازشو گرفت رفت
۰۷ تیر ۹۷ ، ۱۶:۰۴ ۱۲ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰
میم صاد

مشکل من...

مشکل من؟ نه می‌توانم دنیا را عوض کنم، نه این را که هست بپذیرم.

نقل از شاهرخ مسکوب
۰۶ تیر ۹۷ ، ۱۹:۰۱ ۶ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰
میم صاد

چی میگن این روزنامه‌ها؟!

امروز از سایت جار داشتم روزنامه‌ها رو مرور می‌کردم، سه تا نکته نظرم رو جلب کرد. که بد ندیدم با شما هم در میون بذارم. اولی روزنامه ارگان صداوسیما؛ «جام جم» بود که تیترش واقعا من رو به آینده امیدوار کرد... «بازگشتِ مایکل مورِ ایران» مایکل مورِ ایران آخه؟ لامصب یه چیزی بگو بگنجه...



روزنامه دوم، روزنامه ارگان سپاه پاسداران، «جوان» بود که ادبیاتش واقعا من رو منقلب کرد. دوستان برای عدم تحریک شدن نسوان محترم و نیز جلوگیری از مسدودسازی توسط ربات‌های هوشمند که به کلماتِ خاص حساس هستن، برای عنوان سرمربی تیم ملی، به جای «کیروش» از «کرش» استفاده کردن که واقعاً دستشون درد نکنه، بعد از اون بنرهای بزرگداشت مریم‌میرزاخانی که کسینوس حذف شده بود که جامعه به خطر نیفته، این بهترین اقدام فرهنگی دوستانِ جبهه انقلاب بود که من رو شرمنده کردن!




سومین نکته هم درباره روزنامه فخیم، آگاه، وزین، مدرن، و حتی پست مدرنِ «کیهان» بود که من ترجیح میدم به جای غر زدن که «چرا از نرم‌افزارهای صفحه بندی برای طراحی جلد استفاده نمی‌کنن؟ چرا با نرم‌افزار نقاشی/Paint صفحه اول رو طراحی می‌کنید؟ چرا؟ چرا؟» شما رو به دیدن صفحه اول و جلد امروزِ این روزنامه دعوت می‌کنم.





پی‌نوشت: من دیگه حرفی ندارم!
۰۳ تیر ۹۷ ، ۱۱:۳۷ ۱۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
میم صاد

امان از جام جهانی...

شاید باورتون نشه ولی به شکل عجیبی، جام جهانی فوتبال روی زندگی‌م تاثیر گذاشته و رسماً برنامه‌ی روزانه‌م دچار اختلال شدید شده و یه جورایی از امور مجازی جاموندم. هفته‌های گذشته (توی ماه رمضون) هر روز از ساعت 9 تا 11 صبح یه سری امور مجازی رو رتق‌وفتق می‌کردم. (وبلاگ، متمم، روزنامه‌ها، شبکه‌های اجتماعی و...) شبها فیلم دیدن و مطالعه کتاب رو داشتم منظم دنبال می‌کردم. (البته همراهِ محیا)
اما هفته گذشته یهو جام‌جهانی شد، عید فطر شد، کارهای خرده‌ریز ریخت روی سرم و رسماً از مدار خارج شدم. چهار روزه که فقط یک‌بار در روز به شبکه‌های اجتماعی سر زدم (البته توی همون یه بار خیلی پررنگ و فعال ظاهر شدم، واسه همین شاید خیلی به چشم نیاد!)، وبلاگم و سایت متمم رو مطلقاً نرسیدم چک کنم. از روزنامه‌ها، جز هفت صبح و سازندگی که اغلب خریدمشون، چیزی ندیدم. اینوریدر (فیدخوان) رو صفر نکردم. مطالعه شبانه سی صفحه کتاب رو هم حتی توی این چند روز ترک کردم. (نخوردن صبحونه و خرید‌های روزانه رو انجام ندادن و آشغال دم در گذاشتن رو دیگه نگم!)
اینجور مواقع دوست داشتم یه کارمند می‌بودم که تکلیفم با خودم مشخص‌ه همیشه. که صبح می‌تونم پنج بیدار شم (بعله... همینقدر سحرخیز)، برم دو کیلومتر پیاده‌روی و دویدنِ صبحگاهی! (قشنگ دارم فانتزی می‌نویسم) بعد نونِ گرم بخرم، صبحونه و یه دوشِ آب سرد! (عینِ سریال‌ها) بعد پاشم برم سرکار، ساعت هشت برسم محل کار؛ دوازده ناهار بخورم، چهار کارم تموم شه بیام خونه. (اینکه من زود بیام خونه خیلی مهمه، توی محل کار فعلی، هشت هم میای بیرون، همه شاکی نگاهت می‌کنن) تا هفت و هشت کمی استراحت کنم. (وبگردی و روزنامه و...) بعد یه فیلم و بعد شام و بعد چند صفحه مطالعه! (ببخشید دیگه؛ زیادی رویایی شد) 
در هر صورت همه‌ی این صغری‌کبری‌ها رو چیدم که بگم چند روزی‌ه وبلاگ‌هاتون رو نخوندم، کامنت‌ها رو جواب ندادم و کلاً به اینجا سر نزدم. الان دوباره برگشتم، همین!
۲۷ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۳۰ ۷ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
میم صاد

عمق وجود کجاست؟

داشتم توی یکی از وبلاگ‌ها، درباره بُعد جسمانی دلتنگی می‌نوشتم. اینکه برای من، دلتنگی علاوه بر ابعاد روحانی و روانی، یه بُعد جسمانی هم داره و اون حس دلشوره‌طور توی عمقِ وجود ه. عمق وجود کجاست؟

به نظرم عمقِ وجودِ آدم، یه جایی نزدیک کبد ه. پایین‌تر از معده و بالاتر از دستگاه گوارش، ولی متمایل به هیچ سمتی نیست... نه چپ و نه راست. نه نزدیک به جلو و نه نزدیک به عقب. درست وسطِ وسطِ وسطِ بدن‌مون. جایی که وقتی دل‌مون هُّرری می‌ریزه پایین، می‌ریزه اونجا انگار!

به نظر شما عمق وجودِ آدم کجاست؟!
۲۱ خرداد ۹۷ ، ۱۳:۴۴ ۱۹ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰
میم صاد

وقتی ننوشتن را توجیه می‌کنیم

از دوروثی پاکر نقل شده که: «ایده‌ی اولیه و نوشته‌ی نهایی جذاب است. اما آنچه بین این دو انجام می‌شود – یعنی خود نوشتن – کاری زجر آور است.»

من دقیقاً مصداقِ این جمله‌ام. همیشه ایده‌های جذابی برای نوشتن دارم، و همیشه از دیدنِ خروجی نهایی نوشته‌هایی که براشون زحمت کشیدم هم لذت بردم، اما خودِ پروسه‌ی نوشتن رو به سختی طی می‌کنم. وقتی که باید مطلب مهمی بنویسم، به قدری کار رو به تعویق میندازم که دچار چالش‌های اساسی شده و حتی در بعضی مواقع کار به بحران می‌کشه! در حالی که اگر توی دل کار برم، شاید نوشتن به اون سختی که فکر می‌کردم هم نباشه.

دارم فکر میکنم اگه بتونم همین یه مورد رو حل کنم، گره‌های بزرگی از رندگیم باز بشن!

پی‌نوشت: یکی از مواردِ عینیِ این نوشتن‌های زجرآور، نوشتن پروپوزال‌ه. من هر کاری که می‌خوام شروع کنم، وقتی ایده رو شفاهی توضیح میدم اوکی‌ه، اما وقتی سرمایه‌گذار میگه خب، حالا پروپوزال رو بنویس بیار درباره جزییات حرف بزنیم، کار متوقف میشه! چون من هی این نوشتن طرح‌نامه رو به تعویق می‌ندازم به قدری که دیگه اون طرح از اولویت کارهای سرمایه‌گذار خارج میشه.
۱۹ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۱۱ ۱۲ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰
میم صاد

یک نکته‌ی ظریف از رانندگی

جرج کارلین کمدین امریکایی می‌گفت: هیچ دقت کرده اید؟ آنهایی که از شما تندتر رانندگی می‌کنند به نظر شما دیوانه‌اند و آنها که آهسته‌تر از شما می‌رانند، خرفت و مشنگ و دست و پا چلفتی!
۱۲ خرداد ۹۷ ، ۱۴:۰۵ ۱۶ نظر موافقین ۱۴ مخالفین ۰
میم صاد

مزه‌ی شیرینِ پیاده‌روی طولانی

سال‌ها بود پیاده‌رویِ درست و حسابی نکرده بودم. توی دوره دبستان و راهنمایی، اونقدر مدرسه‌مون به خونه نزدیک بود که مسیرِ مدرسه تا خونه پیاده‌روی به حساب نمی‌اومد. دبیرستان رو هم خیلی باکلاس و خارجی، با دوچرخه می‌رفتیم! سالِ اول دانشگاه، کلِ پیاده‌رویم از خونه تا سرِ کوچه برای رسیدن به اتوبوس و نهایتاً دو دقیقه پیاده‌روی از ایستگاه اتوبوس تا دانشگاه بود. از سال دوم دانشگاه هم که ماشین وارد زندگیم شد، تقریباً پیاده‌روی از برنامه روزانه‌م حذف شد و در یک شیبِ آرام، شصت و پنج کیلو رو تبدیل کردم به نود و پنج کیلو! (میانگین سالی سه کیلو، خیلی زیاد نیست... اما وقتی در نگاهِ کلان بهش نگاه کنی، می‌بینی همین سالی سه کیلو می‌تونه یه کاراکترِ لاغر رو به یه کاراکترِ چاق تبدیل کنه)
غیر از یک دوره کوتاه در اوایل دهه نود که به خاطر تصادف (و تحریمِ پدر!)، ماشین نداشتم و پیاده به محل کار می‌رفتم (و خیلی زود با رفعِ تحریم‌ها از بین رفت!) و همچنین یک دوره کوتاه که توی همین دفترِ جدید، خودم رو موظف می‌کردم که برم توی خیابون، حتی به بهانه خرید یک روزنامه، چندصدمتری رو پیاده‌روی کنم؛ دیگه یادم نمیاد مسیر طولانی‌ای رو پیاده طی کرده باشم.
دیروز ماشین رو گذاشته بودم تعمیرگاه و باید پیاده برمی‌گشتم خونه. (عمیقاً دوست داشتم از پارک ملت تا خونه رو پیاده برم!) وقتی چهارراه ولیعصر از اتوبوس پیاده شدم، و صدای موسیقی رو زیاد کردم، و دکمه‌ی «آغاز پیاده روی» رو توی اپِ سلامتیِ گوشی راه انداختم، و توی گوگل‌مپ مسیر و زمان رو چک کردم و پیاده راه‌افتادم؛ تا برسم به خونه و پیامِ شادی‌بخشِ اتمام مسیر رو از اپِ سلامتیِ گوشی دریافت کنم، خیلی حالِ خوبی داشتم.
اینکه توی چشم مردم نگاه کنم، خندیدن‌هاشون، عصبانیت‌هاشون، عشق‌بازی‌هاشون، غم و افسردگی‌هاشون رو ببینم، برام حسِ تازه و نویی داشت. مزه‌ی شیرینی داشت که خیلی وقت بود تجربه نکرده بودم.
وقتی توی ماشینم، انگار که از جامعه و شهر و دنیا دورم. موسیقی زیرصدا پخش میشه، من یا با سرعت در حال حرکتم و تمرکزم روی رانندگی‌ه، یا توی ترافیکم و دارم با گوشی، تلگرام و اینستاگرام و توییتر چک می‌کنم. 
وقتی پیاده میری، حتی اگه موسیقی توی گوش‌ت باشه، توی دل مردمی... ریز صداشون رو می‌شنوی، بوشون رو حس می‌کنی، تابلوهای مغازه‌ها و نوشته‌های روی در و دیوار رو با دقت‌تر می‌بینی. بیشتر حس می‌کنی که توی جامعه‌ای.
حس خوبی داشتم؛ و دوست دارم که حتی بعد از فردا، بعد از تحویلِ ماشین، باز هم اینطوری پیاده‌روی کنم تا حالم خوب بشه. شاید با این فرمون، بتونم سالی سه کیلو کم کنم، و بعد از ده سال، در چهل سالگی به وزنِ ایده‌آلِ هفتاد کیلو برسم!
۰۸ خرداد ۹۷ ، ۱۵:۰۳ ۲۱ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۲
میم صاد