میم‌صاد آنلاین

درباره زندگی، فرهنگ، هنر و جامعه

‌‌#روزنوشت۹۸ – دهم خرداد

با محیا رفتیم افتتاحیه فیلم سینمایی ما همه با هم هستیم، جدیدترین ساخته کمال تبریزی. کجا؟ رویال هالِ اسپیناس پالاس! جایی که برای یه قلوپ آب، باید چند برابر پول بدی، جایی که سیب‌زمینی سرخ کرده سایز کوچیک پنجاه هزار تومان و آب طالبی سی هزار تومان قیمت‌گذاری شده! در مورد هزینه‌هاش چیزی نمی‌خوام بگم!

در مورد مردم (خاصه خانم‌ها و خاصه‌ نوجوون‌ها) که چرا وقتی می‌خوان برن اسپیناس پالاس، ویژه آرایش می‌کنن و مثل عروسی لباس می‌پوشن هم چیزی نمی‌خوام بگم!

در مورد کسانی که به شکل وحشیانه محمدرضا گلزار رو دوست داشتند و می‌پرستیدنش هم چیزی نگم بهتره!

خواستم فقط بگم فیلم ما همه با هم هستیم، برای خنده که اصلاً مناسب نیست؛ روی وجه طنزِ فیلم حساب نکنید. از نظر سیاسی هم در نگاه اول، به هیچ وجه به اندازه کارهای قبلی کمال تبریزی، قدرتمند نیست و هیجان‌زده‌تون نمی‌کنه. از نظر بازی‌ها و فیلمنامه و فیلمبرداری و اینها هم که چیزی نگم. اونقدر مسخره هست که نشه در موردشون حرف زد.

اما فیلم مهمی‌ه. (مثل سریال هیولا که شاید بهش نخندیم، شاید خیلی لذت نبریم ازش اما اثر مهمی‌ه). اینکه اسم فیلم رو بذاری «ما همه با هم هستیم»، اینکه یک جمعی رو نشون بدی که می‌خوان خودکشی کنن دنبال یه نفرن که اینها رو به سقوط بکشونه، اینکه بخوای کدگذاری کنی که این جامعه ماست که در حال سقوط‌ه، فی‌نفسه اتفاق مهمی‌ه. اما به قول فراستی، توی فیلم درنیومده...

پی‌نوشت: به جای خریدن پنجاه تا دونه خلال سیب زمینیِ سرخ شده، دونه‌ای هزار تومن، از بوفه بخش رویال هالِ اسپیناس پالاس؛ مثل ما برید اژدر زاپاتا، حدود نیم کیلو سیب زمینی باکیفیت رو به همراه یه عالمه سس، ژامبون، قارچ و پنیر بخرید شونزده هزار تومن!

‌‌#روزنوشت۹۸ – نهم خرداد

ما خیلی از اوقات مخاطب رو نادیده می‌گیریم. شاید ذهنتون بره به سمت تلویزیون و به طور کلی صداوسیما؛ که از نگاه قشر خاصی، تبدیل شده به نماد جایی که مخاطب رو نادیده گرفته و هر کاری دلش می‌خواد، می‌کنه.

اما اگر دقت کنیم می‌بینیم که تقریباً بیشتر رسانه‌ها، بیشتر تولیدکنندگان محتوا، توی این مملکت به مخاطب خودشون احترام نمی‌ذارن. از رادیو و تلویزیون تا روزنامه‌ها، از شبکه نمایش خانگی تا تلویزیون‌های اینترنتی، از سایت‌ها تا کتاب‌ها و... و این اتفاق یه دلیل داره، اون هم اینکه تولید محتوا به جای مخاطب محور، رانت‌محور شده. یعنی چی؟ یعنی اینکه منِ صاحب رسانه، به جای اینکه دنبال تولید محتوای جذاب باشم، برای محتوام بازاریابی کنم و مخاطب پیدا کنم و در انتها قانعش کنم که منو بخره؛ کار خودم رو راحت کردم، میرم یه رانتی پیدا می‌کنم و سراغ نهادهای فرهنگی هنری با بودجه‌های کلان میرم، خودم و رسانه‌م و محتوام رو یک‌جا می‌فروشم به اونجا، خیالم که از مسائل مالی راحت شد؛ دیگه فارغ از مخاطب هر چی خواستم تولید می‌کنم.

تلویزیون و رادیو با پول نفت؛ روزنامه‌ها با حمایت جناح‌های سیاسی، سینماگرها با پول سرمایه‌گذارانی که بازگشت سرمایه براشون اولویت نیست، سایت‌ها که برای کلیک و اسپانسر و رپورتاژ تولید محتوا می‌کنن، کتاب‌ها که منتظر خریداری شدن توسط دولت و نهادهای فرهنگی هستن... و حتی همین اینستاگرام و تلگرام و فضاهای جدید، که به قصد گرفتن لایک و فالو و تبلیغ تولید محتوا می‌کنن و مخاطب، نیازش، دغدغه‌هاش در اولویت دوم قرار می‌گیره... نمی‌دونم چاره چیه ولی می‌دونم داریم سرمایه‌ای رو از دست می‌دیم که به همین راحتی‌ها بازگشت‌پذیر نیست. داریم پل‌هایی رو خراب می‌کنیم که تا چند نسل به سختی بتونن ترمیمش کنن. طوری مردم رو نسبت به تمام رسانه‌ها بی‌اعتماد کردیم که برگردوندن اونها به جامعه کارِ ساده‌ای نیست.

خدا بهمون رحم کنه...

#روزنوشت۹۸ – هشتم خرداد

از روزی که پای محیا دچار جراحت شد، دغدغه اصلیم این بود که توی سفر هفتم خرداد به استان گلستان، پاش اذیتش نکنه و سفر بهش خوش بگذره. یکشنبه که برای اولین بار ظاهر زخم‌ه بهتر شده بود، کمی خیالم راحت شد که می‌تونه بی‌دردسرتر این سفر رو بره.

خودش که خیلی درباره‌ش نمی‌نویسه! ولی برای من جالب بود که تجربه متفاوتی رو داره از سر می‌گذرونه. همکاری با یونیسف برای رسوندن اقلام بهداشتی مورد نیاز مردم به مناطق سیل زده استان گلستان و همراهی با مهتاب کرامتی برای رفتن به سراغ روستاییان؛ براش بسیار خوشحال شدم.

یک‌بار بعد از زلزله کرمانشاه بود که قرار شد منم همراهِ گروهِ برنامه طبیب برم سرپل ذهاب؛ که نشد. یک‌بار هم در آستانه چهل سالگی انقلاب بود که سرِ یه پروژه قرار بود برم چند تا شهر، که اونم نشد. محیا هم یکی دوباری قرارِ بر سفرِ کاری داشت، اما هیچوقت جور نشده بود.

این اتفاق اولین سفر مستقل یکی از ما توی پنج – سال گذشته بود. هیچ‌وقت نشده بود که بدون هم، (حتی کاری) سفر بریم و ساعات طولانی کنار هم نباشیم. لوس‌بازی‌ه شاید. ولی برامون اتفاق خاصی بود. همین‌که می‌دونستم الان محیا توی محل کارش نیست و چندصدکیلومتر اونورتر، توی مناطق سیل زده، با پای زخمی داره خبر/گزارش جمع می‌کنه، سخت بود واسم. غم‌آلودم می‌کرد. از عکس‌ها مشخصه که بهش خوش گذشته... خدا رو شکر!

گزارش سفرش بزودی منتشر میشه. من خوندمش؛ گزارش جذابی شده. منتشر شد بخونیدش حتماً!

#روزنوشت۹۸ – هفتم خرداد

امشب پاییز فصل آخر سال است، اولین کتاب نسیم مرعشی رو خوندم. چقدر خوش‌خوان و جذاب و درست نوشته شده بود. از اون متن‌ها بود که خیلی دوست دارم ورژن مردونه/پسرونه‌ش رو بنویسم.

در مورد مهاجرت خیلی توی تولیدات فرهنگی و هنری کم کار کردیم. در حالی که دغدغه بزرگی‌ه و نسل ما خیلی زیاد باهاش درگیره. کم نیستند دوستان و همکاران و هم‌کلاسی‌ها و آشناها و فامیل‌هامون که ذره ذره وجودشون رو برداشتن و رفتن و تبدیل شدن به کاراکترهای مجازیِ پشت خطِ تماس‌های صوتی و تصویری.

من منتقد ادبی نیستم و نمی‌خوام ادای منتقدهای ادبی رو دربیارم. اما به قول منتقدها نسیم مرعشی (همکارِ نادیده‌ی دوران حضور کوتاه من در همشهری جوان) دست روی دغدغه درستی گذاشته. زاویه نگاهش رو مناسب انتخاب کرده و قلمِ قدرتمندش هم به کمکش اومده و تونسته این کتاب رو به بهترین شکل بنویسه.

من سال‌ها با شنیدن جملات سکسیتی مثل اینکه «پاییز فصل آخر سال است» دخترونه/زنونه با دغدغه‌های دخترونه/زنونه است، بین کتاب‌های کتاب‌خونه‌مون این کتاب رو انتخاب نمی‌کردم؛ اما امشب به شدت از انتخابم راضی بودم. و خوشحالم که نسیم مرعشی بعد از این کتاب هم دغدغه‌های درستی رو انتخاب کرده و داره جلو میره.

مهم‌ترین نکته کتاب به نظرم، غمِ پنهانِ پشت تک‌تکِ جملات نسیم بود که برای من از جنس غمِ پنهانِ پشت تک‌تکِ جملاتِ #عقاید_یک_دلقک، دلنشین بود و به دلم نشست. دو نقطه لبخند.

این کتاب رو خوندید؟ نظرتون چیه در موردش؟

#روزنوشت۹۸ – ششم خرداد

امسال یه خرده زود نمی‌گذره؟ انگار همین هفته پیش بود، من داشتم از مصائب کار کردن در تعطیلات نوروزی می‌گفتم (بیشتر غر می‌زدم البته!) انگار همین هفته پیش بود که من عینک رو به زندگیم اضافه کردم!

همیشه تصویرم از آدم‌های سی ساله، ازدواج‌های پنج – شش ساله، رفاقت‌های ده – پونزده ساله یه تصویر میانسالانه و پخته و خاص بود. فکر می‌کردم آدم‌ها توی سی سالگی می‌افتن توی سراشیبی و بی‌انگیزگی، ازدواج‌ها توی شش سالگی میفتن توی تکرار و رکود، و رفاقت‌ها توی پونزده سالگی خیلی عجیب و غریب یا ویژه میشن؛ اما الان نگاه می‌کنی می‌بینی عمرِ حضور همین اینستاگرام توی زندگی‌ها به هفت سال می‌رسه و انگار که همین دیروز به زندگی‌مون اضافه شدن... اینکه بخوای بگی چهل سالگی انقلاب، ۲۲ سالگی دوم خرداد، ۱۴ سال بعد از حماسه احمدی‌نژاد، ده سال بعد از هشتادوهشت، شش بعد از روحانی، حتی چهار سال بعد از تَکرارِ نود و چهار سخته... حتی اینکه بخوای بگی بیشتر از یه ساله که دلار از چهار تومن شده چهارده تومن هم عجیبه.

به نظرم داریم توی تاریخ گم می‌شیم. خدا داره اسکرول‌بک می‌کنه و هی ما کوچیکتر و کوچیکتر و کوچیکتر می‌شیم. نقطه می‌شیم و تموم می‌شیم. خیلی ساده‌تر از اونکه فکرشو می‌کردیم به تاریخ می‌پیوندیم و اصلاً حواسمون نیست.

#روزنوشت۹۸ – پنجم خرداد

حالم خوبه. اینو فکر کنم از توی همین روزنوشت‌ها هم میشه فهمید. ماه رمضون امسال تقریباً هر روز یه اتفاق داشت... (غیر از اتفاقِ بدِ جمعه، بقیه خوب بودن...) اتفاقاتی که باعث شدن حالم خوب باشه.

خیلی جالبه که بیشتر از تعطیلات نوروز، مهمونی‌ها و دیدوبازدیدهامون رو امسال توی ماه رمضون تجربه کردیم. تقریباً هر روز مهمونی رفتن، مهمون اومدن، بیرون رفتن و... یه جورایی انگار داره به فرهنگ تبدیل میشه. حتی اگه روزه نباشی، می‌بینی که اونقدر افطاری دعوتت می‌کنن، که نخوای هم، حس و حال مثبتِ ماه رمضون بهت منتقل میشه.

فقط کاش مثل دوره احمدی‌نژاد ساعت کاری‌های ماه رمضون رو هم کم می‌کردن یا یه جورایی تغییر می‌دادن که ترافیک هم کم بشه. (البته که امسال نسبتاً ترافیک صبحگاهی تهران منطقی بود. اما غروب، به‌خصوص حدود ساعت شش که طرح ترافیک آزاد میشد، بحران ترافیکی رو داشتیم.)

#روزنوشت۹۸ – چهارم خرداد

من نمی‌دونم کاسبان شهر چقدر سود می‌کنن و مدل درآمدی‌شون چیه؟ نمی‌خوام هم با یه اتفاق قضاوتشون کنم، اما این ماجرا رو بخونید تا متوجه صورت مسئله بشید.

یه جنس (به عنوان مثال یه سرویس خواب مشخص، شامل روتختی و بالش و...) از یه برند خاص (به عنوان مثال انگلیش‌هوم ترکیه) توی سایت شرکت سازنده صد تا دویست لیر ترکیه ست. (با تمام هزینه‌های جانبی نهایت دویست هزار تومن)

همین جنسِ خاص رو نمایندگی شرکت مذکور داره یک میلیون و دویست هزار تومن می‌فروشه، چند سایت حدود هفتصد هزار تا یک میلیون / یه سری کانال و اکانت اینستاگرام هم حدود پونصد هزار تومن.
با یه جمع و تفریق ساده می‌تونیم متوجه شیم که یه جنس دویست هزار تومانی، (با نرخ ارز آزاد حتی) جا داره تا بیشتر از شش – هفت برابر قیمت واقعیش توی بازار فروش بره و صدای کسی هم درنیاد. 
اینجاست که راز آف‌های پنجاه و هفتاد درصدی مشخص میشه. 
همین جنسِ مذکور رو در نظر بگیرید. طرف دویست هزار تومن خریدتش، داره یک و نیم میلیون می‌فروشه. حتی اگه به مناسبت‌های مختلف پنجاه تا هفتاد درصد تخفیف هم بزنه (که عموماً بیشتر از سی درصد آف نمی‌زنن)، باز هم جنسش دو تا سه برابر قیمتِ خرید به فروش می‌رسه.

نمی‌دونم همه جای دنیا همینه یا نه. ولی حداقل من بازار موبایل رو که دنبال می‌کنم، واقعا فاصله قیمت خرید با قیمتِ عرضه شده در خرده فروشی اینقدر نیست. نمی‌دونم چرا در حوزه منسوجات (از انواع لباس گرفته تا سرویس خواب و حوله و...) اینقدر فاصله و اختلاف قیمت وجود داره.

پی‌نوشت: به نظرم کاسبان، واسطه‌گران، واردکنندگان و تولیدکنندگان و فروشندگان این سرزمین می‌تونن با کم کردن حاشیه‌ی سودشون، خیلی به کم شدن فشار اقتصادی روی مردم عادی کمک کنن؛ ولی حیف...

#روزنوشت۹۸ - سوم خرداد

اخطار: این روزنوشت برای کسانی که ناراحتی قلبی دارند و برای افراد حساس جامعه، دارای محتوای آزاردهنده‌ست.

غمگین‌ترین لحظه تاریخ رابطه‌مون بود... اصلا متوجه نشدم که چی شد؛ تا به خودم بیام زمین پر از خون شده بود. توی یه جابجایی ساده (که با باز شدن چهار تا پیچ می‌تونست انجام شه) دیواره تخت افتاد روی پای محیا و شد آنچه نباید می‌شد.

خودش که تحت تاثیر بازی تاج و تخت احساس می‌کرد پاش‌ قطع شده! اما خوشبختانه از انگشتان پا، فقط ناخن یکی آسیب دیده بود، ولی آسیب جدی. آسیب سخت و تلخ و سنگین. از اونها که آه از نهاد آدم بلند می‌کنه.

من که با دیدن خون از حال میرم، کمکش کردم بشینه، بهش آب دادم، خون‌ها رو‌ پاک کردم، تکه ناخنش رو از جلوی چشمش برداشتم و تا اونجا که تونستم دور زخم رو پاک کردم. اما شستشوی زخم و پانسمانش خیلی سخت بود... من که دلم نمیومد محیا جلوی چشمم درد بکشه و من پاشو بشورم. این مسئولیت سخت رو به مامان سپردم.

چه شب تلخی شد، چه عصر غمگینی شد، چه روز مزخرفی شد این سوم خرداد لعنتی.

پی‌نوشت: الان که یه هفته بعد ماجرا دارم این پست رو منتشر می‌کنم، خداروشکر تقریباً خوب شده... ولی اون روز از یادم نمی‌ره و هنوز من خواب آروم نداشتم.

#روزنوشت۹۸ - دوم خرداد

قرار نبود دوم خرداد اینقدر غمگین باشه، منظورم اینه قرار نبود با سالگردش غمگین‌تر شیم،‌ قرار بود حال‌مون توی سالگردش بهتر باشه،‌ توی تقویم ببینیمش و بخندیم... حیف!

متولدین خرداد ۷۶ الان ۲۲ سال‌شونه و در آستانه کسب مدرک کارشناسی هستن؛ یه سری شون ازدواج کردن و حتی بعضیاشون بچه دارن... این موقع‌ها آدم می‌فهمه چقدر پیر شده.

بعد از مدت‌ها کتابخونه رو‌ مرتب کردیم. با گرون شدن کاغذ فهمیدیم‌ باید خیلی بیشتر قدر کتاب‌هامون رو بدونیم. و من کلی کتاب نشون کردم که بخونم؛ البته اگه تنبلی نکنم باز!

تصمیم گرفتیم تعطیلات ارتحال امام و عید فطر بریم مسافرت؛ کجا؟ کردستان. ولی هیچ‌کدوم هتل‌ها و مسافرخانه‌ها و اقامتگاه‌های بوم‌گردی جا نداشتن. یعنی می‌خوام بگم دو هفته جلوتر هم بخوای تصمیم بگیری بری مسافرت دیره! ملت چه آینده‌نگر شدن 😂

#روزنوشت۹۸ – یکم خرداد

داشتم به بچه‌ها می‌گفتم من توی محیط جدید که قرار می‌گیرم اصولاً حرف نمی‌زنم، ارتباط نمی‌گیرم و سخت وارد اینتراکشن میشم. تصورم از خودم همیشه این بوده که از اون بچه‌هایی هستم که سخت دوست پیدا می‌کنن. باید با یکی شش ماه توی یک میز بشینن تا رفیق بشن. ولی گویا تجربه، چیز دیگه‌ای رو نشون میده.

دارم بیشتر حرف می‌زنم. بیشتر با آدم‌ها وارد تعامل میشم. بیشتر ارتباط می‌گیرم و به شکل ویژه‌ای بیشتر دوست پیدا می‌کنم. نمی‌دونم این روند کی شروع شده و از کجا؛ فقط اینو می‌دونم که از آدمی که همیشه در دنیای مجازی بلبل‌زبون بوده و توی جمع ساکت، دارم تبدیل میشم به کسی که در دنیای واقعی بلبل‌زبونی می‌کنه و در دنیای مجازی ساکت‌ه. (الان که دقت می‌کنم کامنت‌های کلامی‌م به بقیه بیشتر از کامنت‌های مجازی پای پست‌های اینستاگرامی‌شونه)

نمی‌دونم خوبه یا بد. اینکه آدم باید برونگرا باشه یا درونگرا. اینکه آدم سریع با بقیه پسرخاله شه یا سعی کنه دوری – دوستی رو حفظ کنه. اینکه به آدم‌ها نزدیک شه یا سخت جواب‌سلام بده. اینکه در مورد خودش و همه چیز، راحت اظهارنظر بکنه یا حواسش باشه مصداق «تا سخن نگفته باشد، عیب و هنرش نهفته باشد» نشه!

ولی از خودِ جدیدم بیشتر خوشم میاد!

۱ ۲ ۳ ۴ . . . ۵۵ ۵۶ ۵۷
طراحی: عرفان قدرت گرفته از بیان