یادداشت‌های کوتاه درباره زندگی، فرهنگ، هنر و جامعه

۱۱ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است

چرا کتاب ایرانی نمی‌خریم و نمی‌خوانیم؟!

رضی هیرمندی در گفتگو با ایسنا: من سال ۵۴ که جمعیت ایران حدود ۳۰ میلیون بود، با انتشارات امیرکبیر قراردادی داشتم. آن زمان به عنوان یک مترجم تازه‌کار که دومین کتابم را به آن‌ها داده بودم، تیراژش ۲۰۰۰ نسخه بود. اما حالا بعد از حدود ۴۰ سال کار ترجمه و افزایش سه‌برابری جمعیت کشور، تیراژ کتابم ۱۵۰۰ نسخه است. چه اتفاقی برای ما افتاده است که با وجود افزایش جمعیت و افزایش تعداد تحصیل‌کردگان، تیراژ کتاب‌های‌مان این‌قدر پایین است؟ تیراژ برخی کتاب‌ها زیر ۱۰۰۰ نسخه است. شما می‌خواهید در مقابل تیراژ ۱۰۰۰‌تایی ما، مخاطبان جذب کتابی که در دنیا تیراژ چندده میلیونی دارد و دامنه‌های تبلیغش همه‌جا را پر کرده‌ است، نشوند؟
۳۰ بهمن ۹۶ ، ۰۹:۰۷ ۴ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
میم صاد

هر دو سال یک شغل!

سال 86 رسماً وارد بازار کار شدم. (فقط 18 سال داشتم و به عبارت بهتر، سال اول دانشگاه وارد دنیای کسب و کار شدم) دو سال بود که از یک مدرسه معمولی دیپلم گرفته بودم، بدون اطلاع از آینده‌ی شغلی، مهندسی معماری پیام‌نور می‌خواندم. یک ماشینِ قراضه دستم بود، با مسافرکشی فقط شهریه‌م را تامین می‌کردم!

سال 88 رسماً وارد فضای مطبوعات شدم. (فقط 20 سال داشتم و تازه چم‌وخم کار دستم آمده بود) دو سال معماری خوانده بودم اما می‌دانستم به دردم نمی‌خورد! رفتم توی مطبوعات، اوایل رایگان و بعد حق‌التحریر؛ خرجم درمی‌آمد، راضی بودم.

سال 90 رسماً وارد فضای تلویزیون شدم. (فقط 22 سال داشتم، و می‌خواستم سریع پیشرفت کنم!) دوره لیسانسم داشت تمام می‌شد اما جذابیت‌های تلویزیون کاری کرد کلاً درس را فراموش کنم.

سال 92 رسماً وارد حوزه کارگردانی شدم. (فقط 24 سال داشتم و برای فوق‌لیسانس، تهیه‌کنندگی تلویزیون را انتخاب کرده بودم) فکر می‌کردم همه چیز خوب پیش می‌رود اما خوب پیش نرفت!

سال 93 رسماً برگشتم به مطبوعات. (فقط 25 سال داشتم و محافظه‌کارتر شده بودم. کارمندیِ یک سازمان فرهنگی را قبول کردم و خبرنگار نشریات مختلف شدم) روزهای اولِ زندگیِ مشترک، می‌خواستم مطمئن روزگار بگذرانم. اما کارم را خیلی دوست داشتم.

سال 95 برخلاف میل باطنی برگشتم تلویزیون! (فقط 27 سال داشتم و در آستانه فارغ‌التحصیلی ارشد تهیه‌کنندگی!) فکر می‌کردم می‌توانم در تلویزیون‌های اینترنتی فعالیت کنم. نشد؛ در تلویزیون غیراینترنتی سینه‌خیز فعالیت را ادامه دادم. اوضاع بد نبود اما خوب هم نبود.

سال 97 نمی‌دانم تکلیفم با خودم چیست. (در آستانه سی سالگی هستم و در آستانه‌ی اخراج از دانشگاه!) تصورم از این روزها چیز دیگری بود. نه در حوزه مطبوعات به قله‌ای رسیدم و نه در تلویزیون. امیدوارم انتخابِ تلویزیون برای رسیدن به قله، درست‌تر باشد. امیدوارم سال آینده، شمع تولد سی سالگی را در حالِ رضایتِ شغلی فوت کنم. و خیلی امیدوارم‌های دیگری که فقط آشوب می‌اندازد در دل.
۲۹ بهمن ۹۶ ، ۱۱:۳۳ ۵ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰
میم صاد

برسد به گوش وزیر ارشاد

وزیر ارشاد: «با اتکا به توانایی و استعداد جوانان خلاق و متعهد در این عرصه، می‌توانیم به آینده سینمای ایران و دستاوردهای آن بسیار امیدوار باشیم» دوست دارم وزیر محترم ارشاد را دعوت کنم یک بار فهرست فیلم‌های حاضر در جشنواره سی‌وششم را مرور کند و میانگین سنی کارگردان‌هایشان را در نظر بگیرد. بعد هم اگر فرصت شد فهرست فیلم‌های بیرون مانده از جشنواره را ملاحظه کند تا ببیند جوان‌هایی که قرار است با اتکا به توانایی و استعدادشان به آینده سینمای ایران امیدوار بود چقدر در جشنواره امسال حاضرند و چه تعدادی‌شان بنا به ملاحظاتی که همه‌مان از فرایندش باخبریم تبدیل به تماشاچی جشنواره شده‌اند.

از یادداشت یحیی نطنزی
درباره جشنواره فجر نود و شش
۲۵ بهمن ۹۶ ، ۱۹:۴۳ ۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
میم صاد

آستانه‌ی تحمل

من آستانه‌ی تحمل بالایی دارم؛ یعنی خیلی چیزهای تلخ و آزاردهنده رو مدت طولانی در خودم نگه می‌دارم. بعد از چندماه، یهو، یه جایی، یه جوری هر چی که تحمل کردم رو می‌ریزم بیرون که خدا رو هم نمی‌شناسم. خدا اون روز رو نیاره دوباره!
۱۸ بهمن ۹۶ ، ۱۲:۱۸ ۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
میم صاد

حرف حساب!

دنیا مال خوشگلا و پولداراست; ما خلق شدیم که استادیوم بدون تماشاگر نباشه.

از گودر
۱۴ بهمن ۹۶ ، ۲۰:۰۲ ۷ نظر موافقین ۶ مخالفین ۱
میم صاد

و باز جشنواره...

من تا سال نود اصلا اهل جشنواره نبودم؛ فیلم‌ها رو نمی‌دیدم کلا. اون سال به واسطه کار توی یه مجله سینمایی، کارت جشنواره گرفتم اما به دلایل عجیب و غریبی جز دوسه‌تا فیلم، چیزی ندیدم. دو سال هیچ فیلمی ندیدم تا اینکه سال نود و سه، به واسطه حضور توی سازمان فرهنگی‌هنری، تقریباً تمام فیلم‌ها رو در یک سالن اختصاصی (به همراه محیا) دیدیم. سال بعد هم همین‌طور. خوب بود خیلی! 

پارسال و امسال، محیا برای گزارش‌های فیلم‌نت‌نیوز کارت گرفت و من پارسال بلیت‌ها رو خریدم اما امسال مطلقاً از جشنواره دورم. سی درصد راضی‌ام و هفتاد درصد ناراضی! امیدوارم همه خوبا زود اکران شن...

پی‌نوشت: مسخره‌ترین بخش کار توی تلویزیون اینه که از نظر هیچ‌کس خبرنگار / اهل فرهنگ حساب نمیشی! البته تبعات اختلافات عمیق اهالی تلویزیون و سینماست که خبرنگار سایت با چند ده تا کلیک خبرنگارِ سینمایی محسوب میشه اما تلویزیونی‌ها جزو اهالی فرهنگ(سینما) به جساب نمیان.
۱۴ بهمن ۹۶ ، ۱۳:۴۸ ۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
میم صاد

برای تولدِ محیا

من خودم روز تولدم خیلی غمگین می‌شم؛ این غم رو توی تولدِ دیگرون هم با خودم می‌برم. بزرگ شدن آدم‌ها درد داره... پوستشون رو کلفت‌تر می‌کنه اما دلشون رو نازک‌تر؛ تفکرشون رو عمیق‌تر می‌کنه و رویاهاشون رو کمرنگ‌تر؛ صداشون رو گرم‌تر می‌کنه و نگاه‌شون رو تیزتر. انگیزه‌هاشون رو کم می‌کنه و پشتکارشون رو بیشتر. 
...
خوشحالم که پنجمین تولدت رو کنارت هستم؛ بزرگ‌شدنت رو توی همه‌ی جاهایی که پا گذاشتی رو دیدم. اینکه خواستی مجری تلویزیون شی، شدی. اینکه خواسته توی دنیای سینما باشی، هستی. اینکه خواستی خبرنگار شی، شدی. اینکه خواستی گویندگی رو حرفه‌ای‌تر دنبال کنی، کردی. اینکه مدیر شی، که امسال میشی حتما! اینکه نویسندگی رو جدی‌تر پیگیری کنی که توی مسیر درستش قرار گرفتی. اینکه لیسانس‌ت رو بگیری که گرفتی.
...
کاش خسته نشی، طاقت بیاری، و مثل الان که نون و کره‌های حاصل از نون و تره‌های پنج سال گذشته رو می‌خوری؛ توی تولد سی سالگی، نه... زودتر، بیست و هفت سالگی نون و کره‌های زحماتت این روزهات رو بچشی. کاش هی افتخارآفرینی کنی هی من افتخار کنم به کنارت بودن.
۱۱ بهمن ۹۶ ، ۱۲:۱۶ ۸ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰
میم صاد

با اجازه‌ی آقای سعید توکلی!

گوینده رادیو چه می داند
که مزخرف می گوید
که آسمانی صاف خواهیم داشت
و حال آنکه من خود با برف قرار دارم
و زیر چراغ زرد
به انتظارش خواهم ایستاد

#محمدشهریاری

* تیتر اشاره دارد به واکنش تند سعید توکلی گوینده باسابقه رادیو به شوخی‌های مهران مدیری در برنامه دورهمی.
۰۸ بهمن ۹۶ ، ۱۳:۱۰ ۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
میم صاد

متاسفانه بله!

داشتم فکر می‌کردم هستن هنوز آدم‌هایی که از احمدی‌نژاد حمایت کنن و به قدری که ما خاتمی رو دوست داریم، دوستش داشته باشن؛ دیشب توی یه مهمونی دیدم متاسفانه بله!
۰۵ بهمن ۹۶ ، ۱۰:۲۱ ۱۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
میم صاد

آدم‌ها چطور گاو میشن؟ به مرور!

قدیم‌ترها (منظورم تا همین سه چهار سال قبل‌ه) وقتی ته‌مونده‌ی حسابم به زیر صدهزار تومن می‌رسید، چراغ خطر استرسم بدجوری روشن می‌شد؛ شب‌ها خوابم نمی‌برد و حالم به‌هم می‌ریخت.

توی یکی دو سال گذشته و به خصوص بعد از ماجرای خرید خونه و قرض‌گرفتن‌های میلیونی سه ماه گذشته، روزهای زیادی ته‌مانده حسابم به صدهزار تومن که هیچ، به پنجاه هزار تومن، معادل یک باک بنزین هم نمی‌رسه اما دیگه چراغ خطر استرسم روشن نمی‌شه.

توی بقیه موارد زندگی هم اینجوری‌یم. یهو می‌بینیم که عه؛ سِر شدیم؛ دیگه مشکلات اذیتمون نمی‌کنه. دیگه از دیدن کارتن‌خواب‌ها غمگین نمی‌شیم، دیگه حضور کودکان کار آزارمون نمیده. دیگه اختلاس‌ها برامون اهمیت ندارن. دیگه به ظلم عادت می‌کنیم. به ناعدالتی خو می‌گیریم. 

و اینطوری سرنوشت یک ملتی، به مرور سیاه میشه.

تیتر، دیالوگی است از فیلم فروشنده؛ نوشته اصغر فرهادی.
۰۲ بهمن ۹۶ ، ۱۱:۳۰ ۹ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
میم صاد