یادداشت‌های کوتاه درباره زندگی، فرهنگ، هنر و جامعه

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «بیان» ثبت شده است

امان از جام جهانی...

شاید باورتون نشه ولی به شکل عجیبی، جام جهانی فوتبال روی زندگی‌م تاثیر گذاشته و رسماً برنامه‌ی روزانه‌م دچار اختلال شدید شده و یه جورایی از امور مجازی جاموندم. هفته‌های گذشته (توی ماه رمضون) هر روز از ساعت 9 تا 11 صبح یه سری امور مجازی رو رتق‌وفتق می‌کردم. (وبلاگ، متمم، روزنامه‌ها، شبکه‌های اجتماعی و...) شبها فیلم دیدن و مطالعه کتاب رو داشتم منظم دنبال می‌کردم. (البته همراهِ محیا)
اما هفته گذشته یهو جام‌جهانی شد، عید فطر شد، کارهای خرده‌ریز ریخت روی سرم و رسماً از مدار خارج شدم. چهار روزه که فقط یک‌بار در روز به شبکه‌های اجتماعی سر زدم (البته توی همون یه بار خیلی پررنگ و فعال ظاهر شدم، واسه همین شاید خیلی به چشم نیاد!)، وبلاگم و سایت متمم رو مطلقاً نرسیدم چک کنم. از روزنامه‌ها، جز هفت صبح و سازندگی که اغلب خریدمشون، چیزی ندیدم. اینوریدر (فیدخوان) رو صفر نکردم. مطالعه شبانه سی صفحه کتاب رو هم حتی توی این چند روز ترک کردم. (نخوردن صبحونه و خرید‌های روزانه رو انجام ندادن و آشغال دم در گذاشتن رو دیگه نگم!)
اینجور مواقع دوست داشتم یه کارمند می‌بودم که تکلیفم با خودم مشخص‌ه همیشه. که صبح می‌تونم پنج بیدار شم (بعله... همینقدر سحرخیز)، برم دو کیلومتر پیاده‌روی و دویدنِ صبحگاهی! (قشنگ دارم فانتزی می‌نویسم) بعد نونِ گرم بخرم، صبحونه و یه دوشِ آب سرد! (عینِ سریال‌ها) بعد پاشم برم سرکار، ساعت هشت برسم محل کار؛ دوازده ناهار بخورم، چهار کارم تموم شه بیام خونه. (اینکه من زود بیام خونه خیلی مهمه، توی محل کار فعلی، هشت هم میای بیرون، همه شاکی نگاهت می‌کنن) تا هفت و هشت کمی استراحت کنم. (وبگردی و روزنامه و...) بعد یه فیلم و بعد شام و بعد چند صفحه مطالعه! (ببخشید دیگه؛ زیادی رویایی شد) 
در هر صورت همه‌ی این صغری‌کبری‌ها رو چیدم که بگم چند روزی‌ه وبلاگ‌هاتون رو نخوندم، کامنت‌ها رو جواب ندادم و کلاً به اینجا سر نزدم. الان دوباره برگشتم، همین!
۲۷ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۳۰ ۷ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
میم صاد

به بهانه دورهمی وبلاگی نمایشگاه کتاب

پیش‌نوشت: قرار بود هر روز بنویسم، شرایط کاری نگذاشت. ایشالا از شنبه! (شکلک خنده)

آشنایی من با مفهوم وبلاگ به دوران دبیرستان (اوایل دهه هشتاد) برمی‌گرده. جایی که یکی دو تا از بچه‌های کلاس، توی پرشین‌بلاگ «وبلاگ» داشتن و من فکر می‌کردم «وبلاگ داشتن» صرفاً یعنی عضو شدن توی «سایت پرشین‌بلاگ»! یه وبلاگ الکی ساختم که البته نه آدرسش، نه یوزر و پسوردش و نه محتواش یادم نیست. بعدها فهمیدم سرویس‌های دیگه‌ای هم هستن که میشه از طریق اونها «وبلاگ» ساخت؛ یادم نیست توی میهن‌بلاگ بود یا بلاگ‌اسکای، یه وبلاگ جدید هم اونجا ساختم اما بازم فضای مدنظرم شکل نگرفت. مثل این اسپمرها، محتوای موجود توی سایت‌های محبوبم رو کپی-پیست می‌کردم و تقریباً هیچ تولید محتوای جدی‌ای نداشتم.

سال هشتاد و پنج اولین وبلاگم که همراه با تولید محتوای اختصاصی بود رو ایجاد کردم؛ کجا؟ بلاگفا! تازه ایرانسل اومده بود و من تازه ایرانسلی شده بودم و اولین مطلبم هم شوخی با طرح‌های عجیب و غریبِ ایرانسل توی کمپین عیدانه‌ش بود. بعد از نوشتنِ چند تا مطلب و گرم شدنِ دستم، ظهر روزی که کنکورم رو دادم، وبلاگِ جدیدی ساختم و با کمک بچه‌های همشهری جوان (هم نویسنده‌ها و هم اعضای باشگاه هواداران) رسماً وارد فضای وبلاگستان فارسی شدم. یکی از اولین دورهمی‌های وبلاگی رو هم اون موقع تجربه کردم، روزی که از طریق جادوی وبلاگ، بیست و چند نفر از دوازده استان مختلف جمع شدیم و توی چمن‌های محوطه نمایشگاه کتاب در مورد وبلاگ‌هامون حرف زدیم. (رفاقتِ بین بچه‌های اون جمع هنوز ادامه داره و خدا حفظ کنه تلگرام رو که ما رو دورهم نگه داشته) خیلی فضای خاص و متفاوتی بود و این اتفاق، اولین مواجهه من با دوستانی غیر از هم‌کلاسی‌های مدرسه یا بچه‌های فرهنگسرا و خانه‌شهریاران جوان بود. اتفاقی که من رو از نسل قبلم جدا می‌کرد.
سرتون رو درد نیارم. بعد از اون ماجرا، من غرقِ وبلاگ‌نویسی و تلفیقِ عجیبِ دنیای مجازی و واقعی شدم. همیشه منتظر بودم تا موعد دو تا دورهمیِ ثابتِ سالانه‌مون برسه؛ یکی دورهمی نمایشگاه مطبوعات و یکی هم دورهمی نمایشگاه کتاب. دامنه دوستانِ مجازیِ وبلاگی که به برکت این دورهمی‌ها به دوستان واقعی و حضوری تبدیل می‌شدن هم هی زیادتر می‌شد و من عمیقاً از حالِ خودم خوشحال بودم. این فضای خوب حدود پنج سال برقرار بود. اما بعد از درگیر شدن من با برنامه‌های تلویزیونی و جدی‌تر شدن کارم، حضورم توی این اتفاقات مجازی هم کمتر شد و بیشتر درگیرِ دنیای واقعی و آدم‌های واقعی اطرافم شدم تا دنیای مجازی و دوست‌های دوست‌داشتنی وبلاگی.
بعد از چندین سال دوری از این دنیای جادویی، پستِ فراخوان «دورهمی نمایشگاه کتابِ هولدن، با عنوان دد ونک» رو که دیدم، یاد قدیم افتادم؛ با یه شوق و ذوق کودکانه‌ای لحظه‌شماری کردم که چهاردهم اردیبهشت برسه و من دوباره غرقِ وبلاگستان بشم و زندگی مجازی‌م رو با یه سری از بچه‌های فرهنگی و فرهنگ‌دوست و دوست‌داشتنی رنگ ببخشم. و خوشحالم که امروز توی جمع سی‌وچند نفره وبلاگیِ نمایشگاه کتاب بودم و خوشحال‌تر میشم اگه این دوستی ادامه پیدا کنه. چند نفری رو می‌شناختم اما با بیشترِ بچه‌ها، اولین مواجهه‌م بود. می‌تونه این دورهمی آغاز دوستی‌های جدید باشه...

+ پی‌نوشت مهم: محیا (که بیشتر به عنوانِ همسر مهدی صالح‌پور توی دورهمی معرفی شد) بعد از مدتی دور شدن از فضای وبلاگی (او هم یکی از قربانیان بلاگفا ست!) با وبلاگی جدید به دنیای مجازی اومده. من که قلم‌ش رو خیلی دوست دارم، مطمئنم شما هم از خوندن نوشته‌هاش حالتون خوب میشه.
۱۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۴۲ ۱۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
میم صاد

اینجا؛ یکی از صد وبلاگ برتر سال

پنل رو که باز کردم، اومدم بابت یه اتفاق تلخی که صبح افتاده بود، مثل همیشه غر بزنم و آیه یأس بخونم و ناامیدی رو در جامعه تزریق کنم! اما وقتی توی بخش «اخبار و اطلاعیه‌های بیان»، تیکِ سبزِ «بلاگ‌های برتر سال 96» رو دیدم،بازش کردم و متوجه شدم اینجا یعنی وبلاگ «روزنوشت‌های میم‌صاد» جزو صد وبلاگ برتر سال گذشته‌ی مجموعه بیان و سرویس بلاگ انتخاب شده، و از تهِ دل خوشحال شدم.

واقعاً ممنون از تمام دوستانی که اینجا رو خوندن، جایی به اشتراک گذاشتن، دنبال کردن، نظر گذاشتن، پست‌هاش رو لایک یا دیس‌لایک کردن و... دمتون گرم و ببخشید که من به قوتِ شما نمی‌رسم وبلاگ‌هاتون رو بخونم و نظر بدم. ایشالا موقعیتی فراهم شه بتونم بیشتر به فضای وبلاگ برسم.

۲۶ فروردين ۹۷ ، ۱۶:۵۵ ۱۹ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰
میم صاد

درخواست از مدیریت وبلاگ بیان

کاش وقتی جواب کامنت‌ها رو میدیم یا جواب کامنت‌هامون رو میدن، یه نوتیفیکیشنی، ایمیلی، زنگی اس‌ام‌اسی چیزی میومد که متوجه شیم / متوجه شن که کامنت جواب داده شده...
۲۰ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۰۴ ۶ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
میم صاد

پیشنهاد

مجموعه فخیمه بیان، اگه ایمیل ایرانی «هُد» رو راه بندازه، یه اپلیکیشن خوب هم واسه مجموعه اش بسازه، دیگه همه چی نور علی نور میشه. #نیازمندیها
۰۸ فروردين ۹۵ ، ۱۸:۴۹ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میم صاد