تو ادبیات به یه سری کلمات بر میخوردم که فقط میتونستم معنیش را حفظ کنم و هیچ درکی از معنی نداشتم. یک نمونه اش کلمه "رخوت" بود که وقتی معلم گفت یعنی سستی فقط زیر کلمه خطی کشیدم و نوشتم سستی و هیچوقت نفهمیدم یعنی چی.
چند وقتی میشه که کلمه رخوت را بدون اینکه زیرش خط بکشم و معنی اش را برای تاکید به خودم بنویسم، خیلی خوب درکش میکنم. الان میتونم برم به معلم ام بگم ببین استاد رخوت یه سستی ساده نبود که تو گفتی و رفتی، یه دنیا حرف داشت. یه حالت روحی پیچیده را میخواست بگه که تو فقط سستی را ازش میدونستی، بهش بگم به دانش آموزات بگو زیر رخوت خط بکشن و بنویسن "ساعت 2 بعد از ظهر بیدار شدن-از نور فراری بودن-بنیان آدم شل شدن-در واکنش به هر عملی خمیازه کشیدن و اشاره به بگذار برای بعد- هزار کار عقب مانده داشتن و حال انجام هیچکدام را نداشتن- از بطالت وقت ناراحت شدن ولی حوصله استفاده از وقت نداشتن-جمع زدن تمام آرزوهایت با نا امیدی- ...."

از گودر