میم‌صاد آنلاین

درباره زندگی، فرهنگ، هنر و جامعه

صدای من رو از خونه‌ی جدید می‌شنوید

طی یک عملیات عجیب و غریب، در حالی که صبح یکشنه برای امضای مدارک ضامن‌های وام مسکن به بانک رفته بودیم، گفتیم «آقا؛ فک می‌کنی بشه ما فردا وام رو بگیریم؟!» گفت اگه اینجوری بشه و اونجوری بشه آره. و با همت پدرِ محیا و پدرِ من و خانواده محترم رجبی، دوستان، آشنایان و...، فرآیند استعلام ضامن‌ها، اتمام مراحل تشکیل پرونده، معرفی به دفترخانه، صدور چک، تحویل پول به خریدار، اثاث‌کشی، جابجایی و تحویل در کمتر از 24 ساعت اتفاق افتاد و ما الان توی خونه‌ی جدیدیم.

دعا کنید از پسِ قرض‌ها برآییم!

رکوردها شکسته شد

دقایقی پیش بیست و سه نفر در وبلاگ آنلاین بودند؛ چراشو نمی‌دونم اما هیجان‌انگیز بود!


موزیک فقط بی‌کلام؛ والسلام!

- بابت بی‌نمکی تیتر معذرت می‌خوام! توی چند هفته گذشته دقت کردم دیدم پست‌هایی که تیترهای بی‌مزه‌تر و البته گاهی جنجالی‌تر دارن، تعداد قابل توجهی ورودی از بخش «وبلاگ‌های به روز شده»ی صفحه اول سایت بلاگ.دات‌آر می‌گیرن.

- چند روزی‌ه که فقط دارم موزیک بی‌کلام گوش می‌کنم. غمگین‌هاش غم بیشتری داره و شادهاش، خوشحالیِ عمیق‌تری. یه ترک صبحگاهی هم هست که واقعا حالمو خوب می‌کنه. (لینک دانلود قطعه گنجشک زرد اثر علیرضا عباسی)

- جا داره تشکر ویژه‌ای هم داشته باشیم از مجموعه بیان به خاطر نوتیفیکیشن‌هایی که برای پاسخ به نظرات ارسالی فعال کردن. واقعا جاش خالی بود و من خیلی از پاسخ‌ها رو به خاطر نبودِ این امکان از دست دادم.

- حالم خوب نیست، دارم تلاش می‌کنم خوب شم. با موزیک، کتاب، نوشتن، برنامه‌ریزی، رویاپردازی، فیلم دیدن و خالی کردن ذهن از استرس‌ها! اما نمیشه.

دوست دختر داشتن یا دوست بودن؟ مسئله این است

پست قبلی کامنتی داشت با این محتوا که: «چه بلایی سر فرهنگمان آورده‌اند که وقتی می‌خواهیم بگوییم یک زن و شوهر عاشق هم هستند باید بگوییم دوست دختر و دوست پسریم هنوز!» + (آدرس وبلاگ نویسنده)

باید بگم: توی فرهنگی که زن گرفتن مورد تمسخر جامعه قرار می‌گیره و دختر/پسری که ازدواج می‌کنن به عنوان آدم‌هایی که دیگه به درد معاشرت نمی‌خورن، از جمع‌های دوستانه طرد می‌شن و مشکلات بی‌پایان مالی و... کاری باهاشون می‌کنه که روال عادی زندگی‌شون عوض میشه و دیدن دوستان دوره مجردی براشون تبدیل به خاطره میشه، باید مثل دوران پیشاازدواج، «دوست» موند تا نشاط و هیجان زندگی از بین نره. 
البته که دوست بودن اصلا چیز بدی نیست، حتی چیز عجیبی هم نیست اما توی ایران به قدری ارتباط میان دخترها و پسرها حساسیت ایجاد می‌کنه که ارتباط طبیعی دو تا انسانِ عاقل و بالغ با برچسب دوست دختر دوست پسری، بار منفی پیدا می‌کنه. این ترکیب از اساس مشکل داره؛ این عبارت رو خودم هم استفاده می‌کنم. ایرادی اگر می‌گیرم به کلیت جامعه ست که کاری می‌کنه من هم به جای دوست بگیم دوست دختر. از اساس، دوستیِ خالی چه مشکلی داره که میگیم دوست دختر یا دوست پسر؟ نه تنها این عبارت رو استفاده می‌کنیم که در قشر مذهبی، دوست دختر یا دوست پسر با یک بار منفیِ خاصی، نشون دهنده لاابالی‌گری افراد هم میشه. 

پست قبل رو تصحیح می‌کنم! «من و محیا تلاش می‌کنیم بیشتر از قبل، نه فقط زن و شوهر، نه فقط همسر که دوست باشیم. دو تا دوستِ صمیمی و قابل اعتماد که هوای هم رو داشته باشن.» اینجوری بهتره نه؟!

دوستانه‌ترین ازدواج دنیا

همیشه تصویرم از زوج‌هایی که توی چهارمین سال زندگی‌شون هستن، یه چیز دیگه بود. انگار دو نفری که حدود پنج سال با هم هستن، باید موجودات عجیب و غریبی باشن، تصویرم از زندگی‌شون خیلی تلویزیونی و کلیشه‌ای بود؛ زوجی که یا بچه اولشون تو راهه یا چند ماهشه، توی جمع‌های دوستانه در دسته پیشکسوتان قرار می‌گیرن و نسل جدید احساس می‌کنن که دیگه این زوجِ قدیمی به درد مسافرت، دورهمی یا مهمونی‌های مجردی نمی‌خورن. زن و مردی که رابطه‌شون با هم سرد شده و از هم خسته شدن، دیگه بودنشون کنار هم مهم نیست و دنبال یه راه فرار می‌گردن که چند روز از دست هم فرار کنن تا به یاد دوران مجردی، یه نفس راحت بکشن.

امسال نزدیک ۵ سال میشه که هم‌دیگه رو دیدیم، چهارمین سالگرد عقدمون رو جشن می‌گیریم و کیک سومین تولد ازدواج‌مون رو می‌‎خوریم. دقیقاً موقعیتِ یک زوجِ جاافتاده‌ی بچه بغلِ نسلِ قبلی که آدم رو یاد داماد بزرگه / عروس بزرگه می‌اندازن! اما من و تو این کلیشه رو شکستیم. بعد از این همه سال، نه زن و شوهر که دوست دختر دوست پسر موندیم. انگار که تازه با هم آشنا شدیم، هی تلاش می‌کنیم هرجا می‌ریم با هم باشیم و مثل عشاقِ تازه به هم رسیده، سعی می‌کنیم از هم دور نشیم یه وخ! حتی اگه توی یه مراسمِ کاریِ یکی‌مون، اون‌یکی رو راه ندن هم از این موضع عقب نمی‌شینیم.

متن کامل در MimSad.ir

سرعت عبور این روزها طبیعی نیست!

نگاه کردم دیدم بیشتر از بیست روز شده که توی اینستاگرام عکس نذاشتم؛ بعد اومدم اینجا (وبلاگ) و دیدم آخرین پستش مربوط به نهم شهریوره. از اون طرف کانال تلگرام هم پنج روز پیش آپدیت شده. فیسبوک هم که هیچ! اونقدر توش پست نذاشتم که ترجیح دادم پیجم با هزار لایک رو کلا پاک کنم. توییتر هم که همیشه توش آنلاین بودم، بیشتر از یک هفته ست که توییت نداشته. اینها اصلا مهم نیست! مهم اینه من فکر می کردم نهایتاً یکی دو روز ه که نرسیدم توی فضای مجازی فعالیت کنم و گویا بیشتر از سه هفته ست اون اتفاق بزرگ اجازه نداده حتی من اینجا چیزی بنویسم.

همچنان دعامون کنید. اون اتفاق بزرگ در آستانه سومین سالگرد ازدواج در حال نهایی شدن است.

شکست؟ نه! پاشو پسر...

تلخ‌تر از شکست، قبول کردن شکست‌ه. وقتی شکست می‌خوری، اون لحظه یه غمِ طبیعی داری که دور و بری‌ها می‌تونن با دلداری دادن کم‌ش کنن اما بعد از واقعه، بعد از شکست، پذیرفتن اینکه چی شد شکست خوردی با دلداری از بین نمیره. اینکه جلوی آینه خودت رو ببینی و به خودت بگی: «عه! پسر؛ خراب کردم رفت. چرا اینجوری شد؟» بعد، تمام اتفاقات، از روزِ اول تا لحظه شکست توی چند ثانیه از جلوی چشم‌هات حرکت کنن و تو بهت زده تماشاشون کنی. این سقوطِ تلخ رو، این روند ناکامی رو ببینی و یه بغض سنگین گلوت رو فشار بده. به خودت بگی: «قاعدتاً نباید اینجوری می‌شد!» اما توی آینه، شکست رو ببینی و بشکنی. خیلی تلخ‌ه.
خیلی‌ها توی این مرحله به بحران عمیق عاطفی، روحی، روانی می‌رسن و از فکر خودکشی تا فکرهای عجیب و غریب مثل رفتن به یه جای دور رو با خودشون مرور می‌کنن. میگن اونقدر میریم تا فراموش کنیم. می‌خوان فرار کنن، می‌خوان کسی شکست رو توی چشم‌هاشون نبینه. می‌ترسن؛ از خودشون، از مردم، از دوست‌هاشون. از اینکه همه بپرسن «عه چرا؟ همه چیز داشت خوب پیش می‌رفت که!» و تو ندونی چی بگی. بگی خراب کردم؟ توجیه کنی که تقصیر من نبود؟ بندازی گردنِ خدا؟ که چی بشه؟
تموم میشه یه روز البته! یه روز وقتی توی چشم‌هاش داری نگاه می‌کنی، اون لحظه که دلت خالی می‌شه، اون ثانیه‌ای که برق از سرت می‌پره، یعنی تموم شده. یعنی موفق شدی شکست رو فراموش کنی. به خودت میگی «دیدی دیوونه؟ کی دیده شب بمونه؟» یه خوشحالیِ نرم و لطیفی توی دلت حس می‌کنی و می‌خندی. فکر می‌کنه لبخندِ رضایتت از دیدنِ برق چشم‌هاشه اما تو به حالِ خودت می‌خندی. به فکرهایی که می‌کردی. که بری گم و گور شی! کجا گم و گور شی؟ کجا بری که خودت نباشی؟ که می‌خواستی خودکشی کنی که نباشی. که چقدر سخت بود اون روزها و چقدر شیرینه این روزها. 
چند بار که توی زندگی، توی کار، توی تحصیل، توی کل‌کل با خودت شکست بخوری، پوستت کلفت میشه. دیگه به غمِ طبیعیِ لحظات اولیه بعد از شکست عادت می‌کنی. دیگه فکر و خیال نمی‌کنی که حالا چی میشه؟ مردم؟ خودم؟ دنیا؟ توی آینه که چشم‌های خسته‌ت رو می‌بینی، توی خودت داد می‌زنی: «پاشو پسر؛ این بچه‌بازیا چیه؟ بلند شو جمع کن این مسخره بازی رو.» می‌لرزی، گُر می‌گیری، اشک‌هات سرازیر میشه اما وقتی هوش و حواست برمی‌گرده سرِجاش، انگار که پوستِ خشکِ روی زخم رو کَندی... یه سوزش ریز توی دلت احساس می‌کنی و رنگ‌پریدگی پوستت رو به تاریخ می‌سپری. توی تایم‌لاین زندگی زوم‌بک می‌کنی و میگی: خدایا! هر چی تو بگی... دلت آروم میشه. می‌خندی. زندگی‌ت رنگ می‌گیره. چروک‌های پیشونی‌ت کمرنگ می‌شن، برقِ چشم‌هات پررنگ. خنک میشی. خنک میشی. فقط اون لحظه که خنک میشی به دنیا می‌ارزه.

* برای یک دوست
۱ ۲
Designed By Erfan Powered by Bayan