میم‌صاد آنلاین

درباره زندگی، فرهنگ، هنر و جامعه

#روزنوشت۹۸ - سی فروردین

به قول اون فیلم کوتاه معروف که دوربین صد ثانیه سقف رو نشون می‌داد و آخرش معلوم می‌شد که فیلم فقط چند لحظه از زندگی یه جانباز قطع نخاعی‌ه، این عکس رو گذاشتم که بگم این فقط یک فریم از زندگی من‌ه. ( مظلوم نمایی)

امروز برای اولین بار رفتم چشم پزشکی. هم معاینه مجدد چشمِ بابا بعد از عمل آب مروارید بود، هم بررسی وضعیت چشم مادر بعد از عمل پارگی شبکیه. (نمی‌دونم چرا یهو از ناحیه چشمدچار مشکل شدیم!)

نمره چشمم «دو» بود. دکتر گفت جاداره همین‌جا گواهینامه‌ت رو باطل کنم. بهش گفتم می‌بینم بابا، شماره چشمم دو نیست، ولی با گذاشتن یه شیشه جلوی چشمم و بررسی مجدد علائم معروف بررسی قدرت چشم، بهم ثابت کرد چشم‌هام ضعیف شدن.

هنوز یک شب از غر زدن‌هام درباره ارتباط کار و سلامتی نگذشته بود که این اتفاق افتاد، تا بهم ثابت کنه جون و عمر و زندگی و سلامتی و اعصاب و روان و جسم و روح و حوصله و توانایی‌م رو برای کار نذارم... که به خودم برسم، به دلم، به زندگیم، به محیا.

پی‌نوشت: در حسرت آرامشم...

#روزنوشت۹۸ - بیست و نهم فروردین

جا داره برای دومین بار در سال جدید این غر تکراری رو بزنم که: این همه سگ‌دو بزنیم که چی بشه؟

دارم به رابطه سلامتی و کار فکر می‌کنم. که آیا کاری که داریم می‌کنیم به از دست دادن سلامتی می‌ارزه؟ منظورم از سلامتی صرفاً سلامت جسمانی نیست، سلامت روحی-روانی هم هست.

به نظر من هیچ کاری توی دنیا نیست که آدم بخواد بخاطرش سلامتی‌ش رو‌ از دست بده. مخصوصاً اگه اون کار، فعالیت رسانه‌ای توی ایران باشه.


به عنوان کسی که نویسندگی رو انتخاب کرده تا کمتر فعالیت کنه باید عرض کنم این عکس نشون‌دهنده حال و روز من‌ه در هفته گذشته... توی چند روز گذشته بیشتر از چهار برابر میانگین روزانه راه رفتم، دویدم و نرسیدم! چرا واقعاً؟

آرتور کریستال توی کتاب فقط روزهایی که می‌نویسم میگه که: «پدرم می‌گفت تو نویسنده شدی که مجبور نباشی کار کنی! بیشتر نویسنده‌ها در برابر این اتهام با بدخلقی میگن مگه نوشتن کار نیست؟ اما حرف پدرم پربیراه نبود!»

منظورم اینه من اگه قرار بود اینقدر بدوم، می‌رفتم دونده دو صد متر می‌شدم نه نویسنده!😂

پی‌نوشت: دلم برای نوشتن، نوشتن و نوشتن تنگ شده... کاش نویسندگی شغل بود.

#روزنوشت۹۸ - بیست و ششم تا بیست و هشتم فروردین!

هفتاد و دو ساعت بی‌خوابی، کار پیوسته و درگیری بدون توقف؛ چند سالی بود تجربه‌ش نکرده بودم. درگیر چی بودم؟ عرض می‌کنم خدمتتون...

از اول این هفته همون‌طور که در پست قبلی گفتم، محیا باید برای حضور در رادیو پنج صبح بیدار می‌شد، منم برای همراهیش و به خاطر علاقه شخصیم به صبح زود بیدار شدن(!) ساعت پنج بیدار می‌شدم.در کنار زود بیدار شدن، از دوشنبه که برنامه طبیب یک‌هفته موقتاً تعطیل شد تا ویژه‌برنامه اعیاد شعبانیه رو تهیه کنیم، شبها تا حدود دوازده دفتر می‌موندم. و بعد از خونه اومدن هم، درگیر ریزه‌کاری‌های جامونده می‌شدم. و حتی توی همین زمان کوتاه استراحت هم، آیتم و سوال و مهمون پیشنهاد می‌دادم!

سه‌شنبه, که چهار بخش برنامه داشتیم (از صبح تا شب) وقت سر خاروندن هم نداشتم. از طرف دیگه بابام باید صبح چهارشنبه عمل آب مروارید انجام می‌داد و می‌خواستم همراهیش کنم. تا ساعت دو بامداد چهارشنبه کارهام رو جلو انداختم. و از ساعت پنج تا ده هم مقدمات عمل جراحیش رو انجام دادم. و بعد دوباره برنامه، استرس، دویدن و...!

دوست نداشتم توی نوشتن روزنوشت‌ها خلل و فاصله ایجاد بشه اما خب اولین طوفان نود و هشت، اواخر فروردین، قطار نوشتنم رو از ریل خارج کرد.

احساس هاشمی رفسنجانی بودن دارم موقع اینطور خاطره نوشتن! ولی نمی‌دونم مرحوم چطور این حجم از اتفاقات رو توی دو-سه خط می‌نوشت! آقا من که هیچ‌کاره‌ی مملکتم, خاطرات هر روزم، چندصدکلمه‌ست، این بنده خدا در دوران ریاست جمهوری و ریاست مجلس چطوری از یک روز کاری، سه خط خاطره نوشته؟

#روزنوشت۹۸ - بیست و پنجم فروردین

برخلاف محیا و خیلی دیگه از رفقای همکارم که از رادیو کارشون رو شروع کردن، من تا حالا یک ثانیه هم برنامه رادیویی نداشتم. نه اینکه علاقه نداشته باشم، ولی خب قسمت نبوده... اگر زمین خاکیِ کار کردن خیلی‌ها رادیو بوده و اونجا کار یاد گرفتن و تجربه کردن، من توی مطبوعات کارم رو شروع کردم و از یه مسیر موازی به تلویزیون رسیدم.

محیا همیشه عاشق رادیو بود. همیشه از دوره کار کردن توی رادیو تهران با رضا ساکی و بقیه رادیویی‌های قدیمی به نیکی یاد می‌کرد. توی سال‌های گذشته که درگیر مطبوعات و تلویزیون و... شده بود، چندبار، تا حضور جدی توی برنامه‌های مختلف پیش رفت اما هی جور نمی‌شد؛ تا اینکه دیگه طلسم شکسته شد و این‌بار با جوان ایرانی سلام به رادیو و البته رادیو جوان برگشت. چقدر براش خوشحالم...

تنها نکته‌ای که وجود داره اینه که هم خودش باید پنج صبح بیدار شه و هم من که تلاش می‌کنم پابه‌پاش بیدار شم و برای آماده‌شدن همراهیش کنم‌ باید کله‌ی صبح بیدار شم؛ این موقع صبح بیدار شدن سختمونه... بیدار میشیم‌ها ولی واقعا شما چطور می‌تونین اینقدر زود بیدار شید؟ سخته خیلی؟

فکر کنم برای اولین بار باشه که اینقدر جدی و پیگیر و مداوم دارم یه برنامه رادیویی رو دنبال می‌کنم. خوشحالم که چنین برنامه‌های خوش‌انرژی و باکیفیت و سرحالی داریم. دم پیمان طالبی مجری جوان ایرانی سلام و انرژی صبحگاهیش گرم! واقعا من جز غبطه خوردن به این انرژی چیزی ندارم...

این اپلیکیشن ایران صدا چه خوبه. اگه پایه‌ی شنیدن برنامه‌های رادیویی هستین حتما نصبش کنید... با هر سرعت اینترنتی (حتی ضعیف) می‌تونین بدون دردسر رادیو گوش کنید.

پی‌نوشت: ولی شرافتاً وقت بیدار شدن و شروع زندگی ده و یازده صبح‌ه نه پنج و شیش! #من_خوابالو_هستم

#روزنوشت۹۸ - بیست و چهارم فروردین

من عاشق نوشتنم. و این عشق به نوشتن رو امسال می خوام تقویت کنم. مثل همین روزنوشت‌ها که هر شب، با ایده یا بی‌ایده، خوب یا بد، قوی یا ضعیف، متمرکز یا نامتمرکز، غمگین یا خوشحال، عصبانی یا مهربون، خودم رو موظف می‌کنم چند خط بنویسم. شاید این نوشتن‌های اجباری باعث بشه بالاخره پروژه‌های ناتموم نویسندگی‌م رو به پایان برسونم.

فکر کنم از سال نود دارم می‌نویسم که ایشالا سال بعد اولین رمان/مجموعه داستانم رو به نمایشگاه کتاب می‌رسونم. امسال این حسرت هشت ساله میشه. امیدوارم نه ساله نشه...

اینجا من سعی می‌کنم مثل باقی فضای مجازی، ویترین جذاب و خوش‌آب‌ورنگ زندگی نباشم. می‌خوام خودم بدون ماسک و ادا و اطوار باشم. نمی‌دونم... شاید فضای الکی شادِ اینستاگرام نپذیره که من تلخ و اغلب ناامیدانه بنویسم. ولی دوست ندارم اینجا دروغ بنویسم. دوست ندارم الکی خوش باشم. دوست ندارم رنگ و لعاب مصنوعی به زندگیم بدم. حتی اگر تا اسفند۹۷ اینطور بوده، نمی‌خوام اینطور ادامه پیدا کنه.

ناداستان رو به شکل ویژه‌ای دوست دارم. امسال به شکل بی‌سابقه‌ای جز همین فصلنامه ناداستان هیچ مجله کاغذی دیگه‌ای ویژه نوروز نخریدم. و چقدر راضی‌ام... چون هیچکدوم از سالنامه‌های مطبوعاتی سال‌های قبل رو وقت نمی‌کردم بخونم.

این مجله که حاصل تلاش جمع زیادی از رفقای دیده و نادیده‌ست رو بخرید، بخونید و لذت ببرید. اگر هم نسخه کاغذی گرونه یا در دسترس نیست، نسخه الکترونیکی مجله رو در طاقچه بخونید. 

من که با این مجله خیلی قلقلک میشم برای نوشتن. امیدوارم شما رو هم قلقلک بده تا بیشتر توی فضای مجازی تولید محتوا کنیم و کمتر کپی مطالب بی کیفیت.

#روزنوشت۹۸ - بیست و سوم فروردین

کار ما تعطیلی نداره... نه؛ نمی‌خوام دوباره از عید سرکار رفتن غر بزنم. از این جهت گفتم که اگر در جمعه یا هر تعطیلی دیگه‌ای، دغدغه‌ی کار، تماس کاری و بحث درباره کار داشته باشی، یعنی اون روز، روزِ تعطیلِ کاری نیست. این چیزی که میگم فقط هم مربوط به کار خودم نیست. اغلب کسانی که توی رسانه کار می‌کنن به همراه تعداد زیادی عنوان شغلی هست که تعطیلی به معنای عام ندارن. یعنی ذهنشون از کار خالی نمیشه هیچوقت.

من خودم از اون موقع که چشم باز کردم و وارد محیط کار شدم، با این مسئله دست به گریبانم. هیچوقت نشد توی مرخصی‌ها و تعطیلات و تمام اوقاتی که نباید دغدغه کار داشته باشم، ذهنم آزاد باشه. همیشه بخش زیادی از مغزم درگیر مقوله‌ی کار بوده و همین نکته باعث شده از مرخصی یا تعطیلی مورد نظر لذت نبرم.

به قول شوخی‌های مجازی با مونولوگ نوید محمدزاده توی قطعه ویدیو وایرال فیلم سینمایی متری شیش و نیم: «من دلم پر می‌کشه واسه اینکه... یه روز جمعه ذهنم خالی از کار باشه.»

دارم به این فکر می‌کنم که چقدر عاشق طبیعتم ولی هیچوقت نتونستم ازش لذت ببرم. می‌دونی چرا از مسافرت متنفرم؟ چون با یه تلفن کاری، لذت و حالش برام به فنا می‌ره...

دلم یه تعطیلات طولانی بی‌دغدغه‌ی کار می‌خواد تا از صدای گنجشک‌ها و بارون و‌ جنگل و دریا لذت ببرم.

پی‌نوشت: اگه روزنوشت‌ها رو ناامیدانه و تلخ می‌دونید، باید خدمتتون عرض کنم زندگی از نظر من همینه... اگر دنبال مطالب امیدبخش و انگیزشی هستید کتاب‌ها و منابع مکتوب زیادی وجود داره، شما رو به مطالعه اونها توصیه می‌کنم.

#روزنوشت۹۸ - بیست و دوم فروردین

خداوند
پس از سختی
آسانی قرارخواهد داد
سوره طلاق - آیه۷

کو‌ پس؟
ما پونزده شب توی سختی برنامه رفتیم، چرا به اون آسونیِ موعود نمی‌رسیم پس؟ 😉
زوده؟
می‌رم عقب‌تر...
ما یکساله داریم با دلار بالای ده هزار تومن‌ به سختی زندگی می‌کنیم
کو پس آسونیِ بعدش؟

اینم زوده؟
آقا ما شیش ساله رای دادیم و سختی کشیدیم
نون و تره خوردیم که به نون و کره برسیم.
سربالایی رفتیم که بعدش بیفتیم‌ توی سرپایینی.
کو پس؟

بازم زوده؟ 
عقب‌تر بریم؟
ما سی ساله بعد از جنگ داریم سختی می‌کشیم
که خرابی‌های جنگ رو بسازیم
که به آرامش برسیم.
کو آسانی‌ش؟ کجاست؟
چرا نمی‌بینیم پس؟


می‌تونم همینجوری برم عقب و عقب‌تر. تا روز هبوط. که بگم ما هزاران ساله توی سختی داریم توی این کره خاکی با هم جنگ می‌کنیم واسه یه لقمه نون، واسه یه لحظه آرامش، کو پس آسانیِ بعد از سختیش؟ خداجون... ماه رمضونت هم نزدیکه. امسال بیا شفاف‌تر بگو ما رو آفریدی انداختی به جون هم که چی بشه؟ که همو تحریم کنیم، لیست شرارت و تروریسم بسازیم، جنگ کنیم، ظلم کنیم، بزنیم سروکله‌ی هم که چی؟

خدایا! امشب، شبِ جمعه‌ست. (از اون لحاظ نه! از نظر استجابت دعا عرض می‌کنم :D) میگم بیا یه لطفی بکن. همین سیاه‌چاله که تازگیا پیداش کردیم رو به اذن خودت بیارش نزدیک منظومه شمسی، بیاد همه‌مون رو بخوره راحت شیم تو رو جانِ هرکی دوست داری! چیه این وضعی که برامون درست کردی؟

اخبار رو که می‌خونی، وضع جامعه رو که می‌بینی، اوضاع کل دنیا رو که رصد می‌کنی. می‌بینی که انگار شر داره بر خیر پیروز میشه.‌ مثل خیلی اوقات دیگه از تاریخ. ما توی دوران عجیبی از تاریخیم. ترسناکه نه؟ ولی همچنان دنبال یه روزنه برای امیدیم. یه روز خوب... و چه لذت‌بخش‌ه فکر کردن به اونی که میاد جمع می‌کنه تمام این بلبشوی جهانی رو! و چقدر منتظرشم. چقدر منتظرشیم. :)

یه روز خوب میاد. یه جمعه‌ی خوب. نه؟

#روزنوشت۹۸ - بیست‌ویکم فروردین

امروز توی بالکن تالار وحدت بود که مطمئن شدم عینک لازمم. غروب با رفقا رفتیم نمایش سقراط با بازی درخشان فرهاد آییش، جامون اون عقب، بالکن اول، کنار جایگاه ویژه بود؛ و دیدم به سختی می‌تونم صحنه اجرا رو ببینم. جزییات رو هم که هیچ نمی‌دیدم. و چقدر غمگینه این جلوی چشمت ضعیف شدن دونه دونه‌ی اعضای بدنت از جمله چشم‌هات.

یکی از بهترین مدیران سابق سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران که الان مدیر امور نمایشی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی‌ه رو هم دیدیم و حالمون خوب شد. شهرام کرمی نازنین به همراه کیان‌ش که خیلی دلمون براشون تنگ شده بود :)

تا خیلی از بحث دور نشدیم بگم نمایش سقراط رو خیلی دوست داشتم. حجم موسیقی و رقصش (حرکات فرم منظورم‌ه) زیاد و البته با توجه به زمان طولانی نمایش، کافی بود. بازی فرهاد آییش فوق‌العاده بود و متن هم قوی‌تر و پخته‌تر از حد انتظار. دمشون گرم. حمیدرضا نعیمی نویسنده و کارگردانِ کار هم از عدم توجه نهادهای فرهنگی به کارش و تبلیغات محدودش گلایه داشت و می‌خواست بیشتر بهش توجه بشه. اگه وقت و حوصله‌ش رو دارید ببینیدش حتما. هر شب ساعت شش تالار وحدت.

نکته بامزه حاشیه‌ای اجرای امشب این بود که به طرز ویژه‌ای ایوب آقاخانی توی این نمایش شبیه کسری ناجی شده بود!

دیالوگ برگزیده نمایش سقراط: استبداد فقط زبون تو رو بست ولی دموکراسی جون‌ت رو‌ ازت گرفت.

کاش متولیان تلویزیون و یا حتی سینما، کنار تولیدات مزخرف زرد و بی‌محتوا، بیشتر از کارهای فاخر و تاریخی حمایت کنن. به نظرم با توجه به پتانسیل طنز و امکان زدن کنایه‌های اجتماعی توی این کارها، شرایط موفقیت تجاری هم فراهم‌ه؛ اما انگار عادت کردیم به اروتیک‌سازی و مزخرف‌نویسی و بی‌محتوایی

پی‌نوشت: معاشرت با پیام و ناهید امشب خیلی چسبید. اینکه هنوز آدم‌هایی هستن که حرفتو می‌فهمن و حرف‌شون رو می‌فهمی، از دلخوشی‌های زندگیه. خدایا؛ مرسی بابت این دلخوشی‌ها!

#روزنوشت۹۸ - بیستم فروردین

بحث سلیقه موسیقیایی بود؛ گفتم من همه چیز گوش میدم. از سنتی و پاپ و تلفیقی تا بی‌کلام و راک و رپ. ملاکم برای شنیدن، اصلا فنی و تکنیکی نیست. توی این ده-دوازده سالی هم که به جای مترو و تاکسی و اتوبوس، با ماشین شخصی این‌طرف اون‌طرف میرم، موسیقی به بخش جدایی ناپذیر زندگیم تبدیل شده و عادت کردم که هرچیزی بشنوم؛ به نظرم خوب یا بد، هر قطعه موسیقی ارزش یک‌بار شنیدن داره... و وای از آهنگی که حتی برای یکبار شنیدن هم نشه تحملش کرد.

ایده‌آل برای من اینه که آهنگی که ساخته میشه، هم ملودی آشنا و دلنشین و عام، و هم ترانه‌ی ساده و روان و بی‌لکنتی داشته باشه و در اولویت سوم، صدای خواننده، گوش‌خراش نباشه. که اغلب، جمع این سه خواسته جور نمیشه و توی محبوب‌ترین قطعاتی که توی پلی‌لیست اصلیم برای پخش ده‌باره و صدباره قرار میدم، تعداد کمی آهنگ وجود داره. (بله... سخت‌گیری خاص خودم رو دارم)

به این فکر می‌کنم که چقدر موسیقی توی زندگی‌مون نقش داره، چقدر آروممون می‌کنه. پیشینیان ما بدون شنیدن آهنگ‌های مورد علاقه شون، چه جوری آروم می‌شدن؟!

پی‌نوشت: دلم یه مسافرت می‌خواد. چند روزه، بدون دغدغه‌ی کار. ببین با ما چیکار کردی آقای دولت که مسافرت ساده هم برامون آرزو شده...

#روزنوشت۹۸ - نوزدهم فروردین

خوابم میاد همش. خاصیت فصل بهاره ولی به شکل غیرطبیعی خوابم میاد. صبح که گوشی زنگ می‌زنه، خوابم میاد، ظهر قبل و بعد از ناهار خوابم میاد، عصر بازم خوابم می‌گیره، شب از ساعت ده خوابالو میشم. نمی‌دونم این چه رازی ست که هرسال بهار همراه با این حجم از میل به خواب می‌آید!

احساس می‌کنم داره اتفاقات خوبی دور و برم میفته. از لحاظ دریافت انرژی مثبت از محیط عرض می‌کنم. الان توی نوک قله‌ی انرژی فروردین‌م و قاعدتاً بعد از چند هفته استراحت نکردن نباید خوب باشم ولی خوبم. البته میشه اینطور برداشت کرد که به مرحله رددادگی رسیدم. هرچی هست خروجی مثبت و خوبی داره.

دوشنبه‌ شب‌های بی‌عادل و بی‌نود چه غمگینه. یادم نمیاد غیر از اخبار، برنامه‌ی دیگه‌ای اینطور نماد یک روز یا ساعت خاص شده باشه. چه حیف... کاش راه برای حل اختلافات باز باشه. کاش بتونیم دلمون رو خوش کنیم که این مشکلات هم می گذره، همون‌طور که قبلی‌ها گذشت. کاش علاقه مردم رو توی تصمیمات‌مون لحاظ کنیم. کاش...

استقلال هم که الهلال رو برد. ولی من به جای خوشحالی این برد، اعصابم از این خرد بود که چرا نباید این جشن توی ورزشگاه آزادی برگزار بشه؟ چه کاری بود کردن اون سال سفارت رو گرفتن؟ (وی داغ دلش تازه می‌شود) واقعاً چه کاری بود؟ بعد اینکه الان با چه رویی فیلم می‌سازن و از اون حرکت احمقانه تمجید هم می‌کنن؟ (فیلم «دیدن این فیلم جرم است») ماجراهای حمله به سفارت‌های عربستان و انگلیس از اون چیزاس که هنوز ذره‌ای درکش نکردم. نمی‌دونم... شاید مثلا اگه بهم بگن به بهونه این حرکت جدید ترامپ، بیا بریم سفارت سوییس رو بگیریم و من فتح سفارت رو تجربه کنم، نظرم عوض شه!

۱ ۲ ۳
طراحی: عرفان قدرت گرفته از بیان